خرید بک لینک

یه روزهایی خیلی خوبه، یه روزایی خیلی بد، یه روزایی هم یه جوریه... خوب نیست، بد نیست، یه جوریه فقط!

میدونی، امروز یه سری کار کردم، که نمیدونم درست بوده یا غلط، اصلا چند وقته که یه سری کار میکنم که نمیدونم درسته یا غلط...

اصلا شما بگو...یکی از اتفاقای امروزو میگم...

امروز من جای مهران رفتم سر کلاس پایه هفتم، سر چهار کلاس، هر کلاس یک زنگ، خب تا اینجا مشکلی نبود، با توجه به طرح درس، من پیش بینی کردم که یه آزمایشی رو خوبه بچه ها ببینن و وسایل رو بردم سر کلاس، خب طبق معمول، آزمایش محیرالعقول بود... تا اینجا هم به خودی خود مشکلی نیست.

همیشه من اگر به جای معلمی رفتم سر کلاس، معمولا معلمی بوده که یا از من با سابقه تر بوده، یا حداقل خودش هم کم سابقه نبوده...و با این وجود اصولا بچه ها وقتی معلمشون عوض میشه برای یک جلسه کلی هوا به هوا میشن...

مهران سال اول تدریس رسمیشه و خب عجیب نیست اگر خیلی از ابتکارات و خلاقیت ها به ذهنش نرسه، خیلی نتونه کلاس رو خوب اداره کنه و ... و خب مهران ذاتا هم آدم آرومیه، بر خلاف من که بخصوص سر کلاس، بسیار پر انرژی هستم...

حالا مشکل... مشکل اینجاس که بچه هایی که مهران رو میدیدن، من رو دیدن، و خب من کاملا ناشیانه، مثل همیشه خودم رفتم سر کلاس...به نظر خودم هم خیلی کلاس خوبی بود... زنگ اول بسیار عالی پیش رفت... زنگ دوم بهتر از اولی، زنگ سومی اصلا ترکوند... زنگ چهارم نزدیک به معجزه بود، تا اینکه... آخر کلاس یکی از بچه ها گفت "آقا کاش همیشه شما بیاید سر کلاسمون"... اگر بدونی چه تشت آب یخی روی سرم خالی شد وقتی فهمیدم چه گندی زدم...من تلاش کردم مثل همیشه بهترین خودم باشم و این بهترین بودنه، این بار معنیش این شد که معلم جوونی رو که خودم فرستادمش سر کلاس، عملا خودم هفته دوم مهر ضایع اش کردم...

یعنی من نباید خوب میبودم؟ این نامردی در حق بچه ها نبود که درس رو خشک بگم و خوب نباشم؟ خب الان که اینجوری بودم، سطح توقع بچه هارو کلی بردم بالا، ممکن نیست گند زده باشم به روند کلاس در طول یکسال؟ و اگر اینکارو کردم، خب الان به بچه ها و معلمشون آسیب نزدم؟ و خب چطور اصلاحش کنم؟ اصلا چرا من قبول کردم جای مهران برم سر کلاس؟ اونم هفته دوم مهر! اه اه اه...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

صفحه بندی