خرید بک لینک

رسم دیرینه ای شده گویا... که شب سال نو، آخر آخر سال، بیخش که در میاد بیام و تبریک عید بگم و یادداشتی، جهت ماندن... شاید

امسال، سال خاصی بود، سال ویژه ای بود... نمیدونم خوب بود یا بد بود، اهل خوب و بد دیدن سالها و زمانها نیستم، همه زمانها خوبن به نظرم اگر ما بخواهیم...ولی سالی بود که اومد و رفت و گذشت و تموم... فاتحه!

امسال ولی سال کم فایده ای بود، خیلی رشد نکردم، خیلی بزرگ نشدم، اصلا به اندازه ای که باید نرسیدم... متاسفم!

امسال فقط تونستم 14-15 تا کتاب بخونم، اصلا به مرز 26 یا 52 ای که وعده کرده بودم نرسیدم. امسال کم کاری کردم و تو دانشگاه کلی از کارم پیچوندم... کلی مقاله کم خوندم، کلی کار نکردم. و حاصل، میبینیم دیگه... که کارها همه لنگ در هواست. شاید خیلیا بگن نه بابا عادی بودی مثل بقیه، ولی... نظر خودم فقط مهمه!

امسال سال خوبی بود، تونستم توی مدرسه کلی کار خوب بکنم، کلی تلاش کردم، امیدوارم مفید بوده باشم.

امسال عجیب بود... با سیل و زلزله و سیل و فلان و بیسار... به اول اسفند که رسیدیم، اینجوری بودم که دیگه امسال عجیب تر از این نمیتونه بشه، ولی گویا شد. از دوم اسفند همه چیز و همه جا تعطیل شد... البته جلسات و کارها خیلیاش برپا بود، ولی مدرسه بی کلاس به چه ماند، به مرد بی لباس...

کم کمک، با اومدن عید، من مثل هر سال یاد تولدم می افتم، و امسال دیگه خیلی خوشحال نیستم، راستشو بخواید اضطراب دارم... 28 سالم تموم شد و من هنوز هیچ! نه کار خیلی مهمی کردم در زندگیم، نه دستاوردی، نه عملکردی، نه حاصلی، نه تفریح خفنی دارم، نه حتی ازدواج کردم، که خیلی از اطرافیان و دوستانم امسال تولد دو سالگی و سه سالگی بچه هاشونه...

بگذریم... اینم یه مدلشه، زندگیه دیگه...

نمیدانم 29 اسفند 98 یا 1 فروردین 99...بستگی به لحظه انتشار و اختلاف ساعت سرور بلاگفا با لپ تاپ من دارد!

خودم!

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: چهارشنبه 3 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:02

صفحه بندی