بالاجبار پشت به باد و رو به دیوار ایستاده بودم، باد که به صورت میخورد، سوز چشمها را کور میکرد، پشت به باد هم که می ایستادی، سرما استخوانهایم را میسوزاند. لعنت به این سرما، لعنت به این شب... اما حتی سرمای سوزنده و استخوان درد هم نمیتواند فکرم را بهم بریزد.
ظهر تابستان تهران بود، آفتاب داغ تهران، یک بار از آسمان میتابید و ده برابرش از زمین به آسمان، از سطح آسفالت ها تفتیده و خمیر شده... خیس عرق بودم و منتظر، نگاهم رو به انتهای خیابان و دور میدان، چیزی دیده نمیشد اما، سردرد آفتاب کشنده بود.
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی