خرید بک لینک
صبح در پادگان، همراه سعید، از نیامدنش خوشحال به صبحانه فردا می اندیشیدیم که ناگهان کسی خبری آورد.

همه با هم رفتیم، کل ساختمان عملا تخلیه شد. وقتی رسیدیم، هنوز کسی نیامده بود و ما در میان شلوغی ها تنها بودیم، و من، مانند همیشه چشمان عکاس را به همراه داشتم، هرچند خبری از دوربینم نبود.

نفر اول دختر بچه ای بود، با چهره ای خندان، موهایی بسته، شاد، سر خوش. در حالیکه با پدر یا عمو یا برادری قدم میزد، سوالی پرسید: -چرا مامانو نیاوردیم؟

+مامان رفته

-کی میاد؟

+ببین خاله اونجاس، برو پیش خاله ببین شوکولات داره...

ناگهان صدایی مرا به سمت دیگر برگرداند، زنی بود که ضعف کرده بود، گاهی به خود می آمد و گاهی زجه میزد و دوباره از حال میرفت... مدام در پی فردی میگشت... یافت می نشود، گشته ایم ما...

از آن سالن دور شدم، دیگر تاب نیاوردم... مردی را دیدم در بیرون سالن...مردی بود، با قدی بالای دو متر، شانه ای عریض، بازوانی قوی به قطر ران من، صورتی بر افروخته، کسی بود که اگر میگفتند ده نفر را یک تنه حریف است، بیراه نبود، گاهی مینشست روی زمین، گاهی بر میخواست و میدوید، گریه میکرد و مانند کودکی دو ساله خود را میزد و میگفت... بابامو میخوام... بابااااا... بابامو میخوام... بعد از سالها دیدن آدمها، فرق حرکات نمایشی و واقعی را در میابم، نمایشی نبود، واقعا پدرش را میخواست

صدایمان زدند، گفتند که آوردندش... رفتیم، آوردندش... کسی که در پادگان برای خودش حکومتی داشت و خشونتی و صلابتی، هرچند ساختگی، ایستاده بود در گوشه ای، نگاهی بیچاره داشت، و هر کسی را که میشناخت در آغوش میگرفت و میگریست، میگریست و در آغوش میگرفت گویی که شکسته است و به پایه ای نیازمند است تا دوباره پا بگیرد.

دیگر آنجا نماندم، اطلاع دادم که من بیرون میروم، رفتم به سمتی دیگر، کنار حوض آب..

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 2:56

صفحه بندی