بعد از امتحان رفتم با سینا قدم زدم... و بیشتر و بیشتر قدم زدم... اونقدر که از خستگی داشتم میمردم...
از مرخصی که برگشتم پادگان، دیدم ساختمونمونو دارن جا به جا میکنن، نه خودشو، در واقع واحد ما داره منتقل میشه به یه ساختمون دیگه با فاصله چهارصد پونصد متری... اثاث کشی هم که طبق معمول یه مصیبت بزرگه، چه برسه که اثاث کشی توی سربازی باشه و یه مشت عوضی فقط دست به کمر وایسن و بهت دستور بدن... عملا احساس برده بودن به آدم دست میده...
حالا مرحله بعدی مشخصه... باید با اساتید اینور صحبت کنم تا بهم معرفی نامه بدن و با اساتید اونور صحبت کنم تا بهم فاند بدن، بعدش فقط میمونه اپلای کردن به دانشگاه و گرفتن پذیرش و نامه حمایت مالی و گرفتن پاسپورت بعد از خدمت و گرفتن وقت سفارت و سفر به محل سفارت و مصاحبه ویزا و برگشتن برای گرفتن ویزا و بعدشم یه پرواز و دیگه بقیه اش میشه در سرزمین دور! چقدر کار مونده... چقدر راه رفتم و چقدر مونده!!!
قول دادم به خودم که روز رفتن از پادگان، به تک تکشون بگم که حلالشون نمیکنم... میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم... فقط 5 ماه دیگه...
یه روز خوب میاد...
برچسب: سفر قندهار محسن مخملباف,سفر قندهار ویکی,سفر قندهار,سفر قندهار دانلود,سفر قندهار فیلم,فيلم سفر قندهار,فلم سفر قندهار,جوایز سفر قندهار,دانلود فیلم سفر قندهار,دانلود فیلم سفر قندهار مخملباف,
نویسنده: آوا سلطانی