خرید بک لینک
پیرزنی بود در خیابان ادوارد براون، مینشست در یک بریدگی و خودکار بیک و لیف دست باف میفروخت، همیشه دوست داشتم بنشینم و ساعتها نگاهش کنم، نگاهی بینهایت مهربان داشت، به مهربانی هزار هزار سال، مادربزرگی بود چنان مهربان که گاهی که پول خورد نداشت، میگفت خودکار را یادگاری ببر... مسلما که دانشجویانی که هیچگاه خودکار بیک خریداری شده را مصرف نمیکردند، حاضر نبودند پولی نگه دارند.

روزی شد که دیگر پیرزن نبود... نفهمیدم چه شد، فقط دیگر نبود... پیرزنی که شاید ده کلمه هم با او صحبت نکرده بودم، پیرزنی که نگاه آرام و مهربانش به فروشنده ها نمیخورد مگر آنها که عشق را به بهانه میفروشند، دیگر نبود...

چقدر دلم تنگ شده برایش، کاش بود و میتوانستم دوباره ببینمش... همان نگاه از دور هم آرامشی بسیار داشت که اکنون بی اندازه مشتاقش هستم.

برچسب: پیرزن رفت به گردش,پیرزن رقاص,پیرزن زشت,پیرزن تنها نشسته بود,پیرزن عکس,پیرزن جوک,پیرزن تعبیر خواب,پیرزن رقص, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 13 آبان 1395 ساعت: 7:25

صفحه بندی