روزی شد که دیگر پیرزن نبود... نفهمیدم چه شد، فقط دیگر نبود... پیرزنی که شاید ده کلمه هم با او صحبت نکرده بودم، پیرزنی که نگاه آرام و مهربانش به فروشنده ها نمیخورد مگر آنها که عشق را به بهانه میفروشند، دیگر نبود...
چقدر دلم تنگ شده برایش، کاش بود و میتوانستم دوباره ببینمش... همان نگاه از دور هم آرامشی بسیار داشت که اکنون بی اندازه مشتاقش هستم.
برچسب: پیرزن رفت به گردش,پیرزن رقاص,پیرزن زشت,پیرزن تنها نشسته بود,پیرزن عکس,پیرزن جوک,پیرزن تعبیر خواب,پیرزن رقص,
نویسنده: آوا سلطانی