خرید بک لینک
از عاشورا صحبتش بود که من از این پادگان به یکی از شرکت های تابعه نقل مکان کنم... اما مسئول دفتر به دلایل مختلف کارو عقب انداخت که تا حد امکان منو نگه داره و تا حد امکان عقده های فرو خورده شو خالی کنه تا رسید به شنبه... شنبه نهایتن به دلایلی مجبور شد نامه نگاری ها رو انجام بده. از پادگان به خانه اومدم، لباس را عوض کردم و لباس غیر نظامی پوشیدم و رفتم شرکت... پس از یک مصاحبه، به من گفتن برو تا باهات تماس بگیریم... اما تماسی گرفته نشد! از اونجا که من سربازم و نمیتوانستم ریسک نرفتن رو بر عهده بگیرم، کاملا خودجوش امروز صبح دوباره رفتم شرکت... در محل شرکت تماس گرفتم و گفتم که دیروز فراموش کردید تماس بگیرید، گفت هر وقت میتونی بیا که یه سری دیگه صحبت داشته باشیم... بلافاصله رفتم داخل! طرف گفت الان که جلسه اس، گفتم خب من میشینم تا تموم شه، ساعت شد ده و جلسه تموم شد و صحبت ها و حرف ها و خلاصه قرار شد از همون لحظه کار رو شروع کنم، عملا شدم مترجم و خبرنگار-طور.... اصلا هم فرقی با کسی که استخدام شده ندارم، فقط حقوق نمیگیرم! لباس شخصی و گوشی موبایل و میز کار و کار مشخص... مثل بقیه... تمام روزهای هفته، حتی جمعه ها، از صبح زود تا عصر... در عوضش پست نداریم، احترامات نداریم، دشت بانی و تمیز کاری و بیل زدن های پنج شنبه رو نداریم، چایی دادن و نامه بردن و طی زدن و دستشویی شستن هم نداریم... البته که اینجا حجم کارش هزار برابر جای قبلیه... اما خلاصه... خلاص! درضمن توی این جای جدید خبری از ناهار نیست! هرچند تا عصری هستی اما دیگه خبری از ناهار نیست! باید خودت بیاری یا بخری... در عوض ساعت چهار به بعد رو به ازای هر ساعت یه مبلغی میدن... بدک نیست


و اما بعد! کارای اپلای واقعا خسته ام کرده... وقتی در کنار همه این مشکلات ذاتی اپلای، بحث مالی قضیه هم بیخ پیدا میکنه و میرسم به اونجا که دوباره یه گزارش وضعیت مالی تو وبلاگ منتشر کنم جهت ثبت در تاریخ، قضیه میشه قوز بالا قوز...

کاش میشد یه سفر برم...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 10:56

صفحه بندی