در تمام سالهایی که در یکی از بهترین مدارس و بهترین دانشگاههای این کشور درس خواندم، همیشه از داشتن دوست محروم بوده ام، از داشتن دوستانی که بتوانند مرا با تمام اخلاقیات مزخرفم تحمل کنند؛ البته که گناه آنها نبوده و من آدم بد قلقی هستم و هر کسی نمیتواند با من ارتباط برقرار کند.
هرگاه حرفی مخالف نظر بقیه زده ام، متهم شده ام که احتمالا منافعی در نابودی بقیه دارم و با انواع مختلفی از توهم توطئه مواجه شده ام که دانسته یا نادانسته، معتقد بوده اند من از جای دیگری نخ میگیرم و احتمالا منافع دیگری در پشت انتقاداتم نشسته است.
هرگاه حرفی شنیده ام برخلاف نظر خودم، بجای لبخند ژکوند و تایید تصنعی، کاملا منطقی (از نظر خودم) و مستدل سعی کردم مخالفت کنم و در برابر حرف ناصواب سکوت نکرده ام و در برابر حرف درست، هرچند مخالف حرف من بوده باشد مقاومت به خرج نداده ام
هرگاه انتقادی بوده، به جای دسیسه چینی و برنامه ریزی و زیرپاکشی و پاپوش دوزی و انواع لغت های متنوعی که برای این گونه موارد در زبان شیرین فارسی هست، نشسته ام رک و رو راست و رو در رو، هر چه بوده گفته ام و تمام.
هرگاه حرفی شنیده ام، قبل از پاسخ فکر کرده ام و هرگاه چیزی خوانده ام، نه تنها به کلیات، بلکه به واژه واژه آن فکر کرده ام و به جزء جزء آن توجه کرده ام مبادا اشتباه کنم و ساده از روی هیچ چیزی نگذشته ام و در مقابل همیشه به گرفتن ایرادهای بنی اسرائیلی بیهوده متهم شده ام.
من اگر مسلمان محسوب شوم، مسلمان سفت و سختی نیستم اما از دروغ و کینه و غیبت متنفرم و همیشه تلاش کرده ام چهره دیگری جز آنچه همه میبینند نداشته باشم، ولی در پاسخ همیشه متهم شده ام که بازیگر خوبی هستم...
به دلیل همین اخلاقهای غیر قابل تحملم، همیشه از داشتن همراهان محروم بوده ام و همیشه به عنوان فرد مزخرف نچسب بدرد نخور لقب گرفته ام و از بسیاری از جمع ها طرد شده ام و دوستان بسیار محدودی داشته ام، به صرف اینکه تلاش میکنم دو رو نباشم و هرچه هست بیان کنم.
شاید من اشتباه میکنم و باید جور دیگری زندگی کنم، شاید باید پست فطرتی نیز جزو دروس مدارس باشد تا امسال من هم کمی یاد بگیرند و شاید...
هرچه هست، شما که اکنون این متن را میخوانید، از حوادث دیروز تهران و حوادث دیشب تهران مطلعید. از صحبت های سیاستمداران چپی و راستی عزیز دلمان نیز مطلعید که چگونه معتقدند فقط خودشان آدمند و بقیه هیچ... احتمالا دیده اید که عده ای که تا دیروز دم از آزادی میزده اند الآن در حال توهین و تحقیر هم وطنانشان هستند و دم از کشت و کشتار و "حقشان بود" و مسائل این چنینی... احتمالا خوانده اید که آنان که تا دیروز مدافعان امنیت کشور ولو بدون آزادی آن بودند از نبود امنیت هم شاد شده اند. احتمالا میدانید دوباره عده ای از افراد صرفا برای نمایش و تماشا و دیدن و پز دادن در محل حادثه تجمع کرده اند و عده ای صدها هزار برابر در توییتر و فیس بوک و رسانه ها دست به انواع و اقسام شیرین کاری های جذاب و دیدنی زده اند. احتمالا شاهد بوده اید که مقامات و توانگران و مدیران و رئیسان و رهبران و کسانی که باید محور اتکای ملت باشند و دوستی را ترویج دهند، با الفاظ کنایه دار و چند وجهی چگونه تخم نفاق در میان ملت پاشیده اند و مسرور از اقدامات خود، شب را راحت خفته اند.
شاید شما معتقد نباشید که ترک ها خرند، یا لر ها یا کردها یا ... اما جک میسازید و نقل میکنید و میخندید.
شاید شما معتقد نباشید که زنها چیزی کم دارند... اما مسخره میکنید و ادبیات موهن به کار میبرید.
شاید شما معتقد نباشید که در کشور ما جای یکسری چیزها کم است، اما عواقب آن را میبینید.
اگر حرف من مزخرف بداخلاق طردشده دوست نداشتنی را میخواهید بشنوید، بدانید و اگاه باشید که زندگی، چیز مزخرفی است و بزرگترین بدی آن کوچک بودنش است. ایمان بیاورید که هرچه میکنید روزی بر علیه خود شما استفاده میشود. شاید نه در آن دادگاه، در همین دادگاه... ایمان بیاورید وقتی تخم نفاق میپراکنید جز تنهایی بی پایان درو نمیکنید و وقتی کبریتی روشن میکنید، بدون ترس از آتش نخواهید خفت... بدانید وقتی به سادگی هر کسی و هر چیزی را محکوم میکنید، فردا شما و افکارتان و بزرگانتان را ناشنیده محکوم میکنند و محکوم نکرده در حصر و در حصر نکرده معدوم
چرا نمیخواهیم باور کنیم تا زمانی که در آموزش و پرورش ما به جای مفاهیم بنیادین زندگی اجتماعی، تئوری های جامعه شناسی تدریس میشود و به جای بنیانهای اقتصاد، اصول انتگرال گیری، چیزی جز پوپولیسم احمقانه از تمامی جریانهای سیاسی برداشت نخواهیم کرد.
ایمان بیاوریم تا زمانی که از دو دقیقه زودتر یا دیرتر انگشت زدن و به اصلاح خودمانی "پیچوندن" خوشحالیم، مدیران ما و برجستگان ما اختلاصهای اختلاسهای میلیاردی خواهند کرد و به روی خودشان هم نخواهند آورد.
باور کنیم که تا زمانی که تقلب و کپی کردن تکالیف را مشتاقانه انجام میدهیم و اسکیل کردن نمره ها و حق و ناحق آموزشی در کار است و سر کلاس میخوابیم و در ردیف جلو نشستن و مطالعه داشتن و همفکری کردن را عار میدانیم، قصور پزشکی و اشتباه مهندسی و خطای انسانی و اشتباههای تاریخی مدیریتی، نه جزو استئناها، بلکه جزو منش و روش زندگی ما خواهد بود. نتیجه اش میشود وقتی پزشکی و خلبانی کار خود را درست انجام میدهند و بر حسب «اتفاق» موفق میشوند به کودکی کمک کنند و مسئله ای را حل کنند، آنها باید تیتر یک اخبار و روزنامه ها شوند و در برنامه تلوزیونی که قبولش داریم یا نداریم دعوت گردند.
چرا نمیخواهیم قبول کنیم که "دنیا دار مکافات است" و باور کنیم "زندگی دو روزه" و شک نداشته باشیم "آدم به آدم میرسد" ؟
تا کی برای جلوه گری و خودنمایی هر حرفی را ناپخته بر زبان میرانیم و در هر موردی بدون داشتن دانش و آگاهی و تحقیقات حرف میزنیم؟ تا کی میخواهیم با اشتباهات و خطاهای خیلی خیلی جزئی و به ظاهر بی اهمیت، زندگی خود و فرزندان و نزدیکانمان را به فنا بدهیم؟
میگویند روزی سیلی آمد و تمام زار و زندگی مرد شیرفروشی را نابود کرد. گفت خدایا مگر من چه کرده بودم که چنین شد؟ رهگذری پاسخ داد خدا فقط اندک اندک آبهایی را که در شیرها مخلوط کرده بودی، یکجا برای تو بازگرداند.
من مدتی معلم بودم، یا چیزی شبیه به معلم... تفریحم اما این بود که از دانش آموزان در مورد کتابهایی که خوانده اند بپرسم و در مورد رفتارشان صحبت کنیم و در مورد مسائل پیچیده بحث کنیم تا ببینیم چقدر بلد نیستیم و دردناک بود وقتی میدیدم همه مدعی بلد بودن شده اند در حالیکه بهترین مراجع آنها کتاب "علوم ترسناک" و برنامه "شبکه خبر" و "خالم میگفت" بوده است و حتی نمیتوانند بگویند چگونه باید دنبال کتاب گشت و چگونه باید اطلاعات کسب کرد و حتی نام دو کتابی که سرش به تنش بیارزد را بلد نیستند... خواندنش پیش کش.
بیایید و مهربانی را به روش دیگری در پیش بگیریم و توقع نداشته باشیم. بیایید قضاوت نکنیم و وقتهای خالی ناشی از آن را کتاب بخوانیم و ایمان داشته باشیم وقتی دروغ میگوییم و همه را به چشم دروغ گو میبینیم، وقتی نامردی میکنیم و همه را با خنجری در دست در پشت سر میپنداریم، وقتی به همه مشکوکیم و تخم نفاق میپراکنیم و تنهایی را ترویج میدهیم، وقتی محبت و عشق را بر سر کوچه تازیانه میزنیم و هوس را بهانه میکنیم و سگ هار خشونت را رها میکنیم، حکومتی نالایق خواهیم داشت و مردمی بدذات خواهیم بود و تروریستهایمان هر روز تیشه به ریشه مان خواهند زد.
نمیدانم این را بنویسم و منتشر کنم یا خیر، نمیدانم، شاید باعث شود زبان سرخ و سر سبز، شاید باعث شود عده ای خوششان نیاید و از همه بدتر شاید مزخرف میگویم و ذهنتان را مشوش میکنم...معذرت میخواهم ولیی من اکنون نیاز دارم به اصطلاح کمی غر بزنم. استدعا دارم به جای دوست داشتن این مطلب و لایک کردن، به آن فکر کنید و به جای فحش دادن و نفرت از من، انتقاد کنید! خواهش میکنم انتقاد کنید!
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی