توی ایوون نشستم روی یه صندلی فلزی مشبک سفید رنگ، با یه میز فلزی جلوم، چای داغ، تو هوای سرد و نمناک، بخار میکنه و بخارش جذب هوا نمیشه و تا ارتفاع زیادی از سطح لیوان بالا میاد و دیده میشه، یه تکه نون که میشه گفت نسبتا تازه اس، با یه قالب کوچیک پنیر، اما اشتهایی به خوردن ندارم، دیشب شام هم نخوردم، یادم نمیاد اصلا شام چی بوده، چرا نخوردم، و آخرین بار چی خوردم و کی بوده، فقط اشتها ندارم.
زمین روبروی ساختمون، زمانی که تابستون بوده و هوا گرم بوده و آفتاب بوده، چمن داشته و سرسبز بوده و زیبایی میداده، اما الان، تمام زمین چمن از جلوی ساختمون تا انتهای چیزی که بهش میگن باغ، اما درختی توش نیست، بجز دور تا دورش، یخ بسته و سفید کثیفی از خودش نشون میده
انتهای باغ، ردیف درختای تبریزی هستن که از اینجا خیلی بزرگ به نظر نمیان، اما وقتی میری نزدیکشون، از تموم دیوارهای دور باغ بلندترن و به همین دلیل تا وقتی خیلی نزدیک نشی، چیزی از دیوارای آجری نمیبینی. روی درختا چندتایی لونه پرنده ساخته شده، نمیدونم مال چه پرنده ایه، محلیا میگن مال لک لکه، بعضی وقتا اما صدای قار قار از دور به گوش میرسه، من هیچ وقت لک لک هارو ندیدم
آسمون ابریه، یه ابر کلفت و سنگین، به رنگ آبی خاکستری، از جاییکه چشم کار میکنه، لا به لای ابرهای سفید بر خورده و تا جاییکه چشم کار میکنه ادامه داره. هر چند یکبار، بعضی جاها ابرا سفیدن، بعضی جاها سیاهتر، بعضی جاها ابرها نازک شدن و نور ازشون رد میشه یه خورده و به نظر درخشان میان، اما باد زود ابرا رو متراکم میکنه و جلوی نور رو میبنده
زمین، یخ بسته، کمی مه گرفته، چند وقت پیش بارون اومده بود، یادم نیست چند وقت پیش، اما زمین هنوز گلیه، نمیشه راحت از زمین گل عبور کرد، زمین اینجا، با یه بارون الکی گل میشه، و تا خود تابستون گلی میمونه، الانم داره یه چیزی از آسمون چکه میکنه، شبیه بارون، ولی خیلی کم
ایوون، راه داره به اتاق استراحت، تنها جایی که خیلی کاری باهاش نداریم، تنها جاییکه خلوته به نسبت، فرصتی برای استراحت نیست. اومدیم اینجا که کار کنیم، نمیدونم چه کاری، نمیدونم چقدر، نمیدونم تا کی، حتی نمیدونم چرا و واسه چی باید اینهمه کار رو ما انجام بدیم.
صدام میکنن، باید برم، وقت صبحونه هم چندان زیاد نیست، لیوان چای رو برمیدارم، یه هورت میکشم، لعنتی هنوز داغه، خالیش میکنم از ایوون پایین، لقمه نون و پنیر رو هم میپیچم و میبرم میدم به یه نفر که گشنه باشه، خیلیا گشنه ان، من اشتها ندارم
وقتی دارم از ایوون میرم بیرون، از دور صدای قار قار میاد، بر میگردم، کلاغا دیده نمیشن، اما صدا از سمت همون درختای تبریزیه، از سمت همون لونه ها که مردم محل میگن مال لک لک هاس، من که هیچ وقت ندیدمشون، از ایوون میرم بیرون
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی