خرید بک لینک
نمیدونم آخه این چه شانسیه... همیشه باید روز تولدم رو توی جاده باشم... همیشه خدا! هیچ وقت هیچ کس برام تولد نگرفت! آخه همیشه تو جاده بودیم...امسال هم استثنا نبود...

فردای تولدم، بعد از طی مسیر 1000 کیلومتری، رسیدیم شهر مادری... بعد از یه استراحت نصف روزه، عصر رفتیم خونه مادربزرگ... وااای که چقدر خاطره داشتم از این خونه... درخت های آلبالو و گیلاس... درختای آلوی متفاوت که هر کدوم با چند روز اختلاف شکوفه میدن و با چند روز اختلاف میوه میدن... با طعم های متفاوت... و بازی های دوران کودکی... چقدر این باغچه رو با قاشق زیر و رو کردم... چقدر دور این حیاط دوچرخه سواری کردم... چقدر از اون ستون ایوون چار چنگولی بالا رفتم و اون خدا بیامرز حرص خورد که بچه بیا پایین الان می افتی جواب باباتو نمیشه دادا... بیا ببینم...

بعد از کمی استراحت و کمی صجبت... وقت شام شد... شام خونه مادر بزرگ، کوفته بود...

آدم بد غذایی نیستم... در واقع همه چیز میخورم اما بسیار سخت گیرم در کیفیت و طعم غذا... کوفته هم از غذاهای مورد علاقه اس، اگر خوب پخته شده باشه و آشپز کارشو بلد باشه و مواد اولیه کیفیت خوبی داشته باشن... به قول مادربزرگم، کوفته غذایی نیست که عروس بپزه...کوفته غذای پیرزناس... تجربه میخواد... ریز کاری داره...

سفره پهن شد و نشستم کنار بخاری... جدای از اینکه تهران هیچ وقت اونقدری سرد نیست که آدم بخاری نیازی داشته باشه، خونه ما اصلا بخاری نداره... این شوفاژ و پکیج و مسخره بازی ها هم که اصلن حس و حال درستی نمیدن...اونجا سرد بود اساسی... صبح برف اومده بود... نشستم کنار بخاری... بغل دست پدر بزرگ... آب کوفته رو تیلیت کردم... با نون های خشک و ترد محلی... شروع کردم خوردن... با ترشی مادر بزرگ... نمیدونم توی اون ترشی چی ریخته بود که اینقدر خوب شده بود... یا شاید راز کار توی خود کوفته بود... نمیدونم... مزه اش بعد از یک ماه هنوز روحمو پرواز میده... طعمش بی نظیر بود... بعدش کوفته رو کشیدم... سه برابر معمول هر شب غذا خوردم و قید هرچی رژیم و سلامتی بود زدم... سلامت روانی هم باید یه جایی داشته باشه توی این رژیم دیگه... طعم بی نظیر گوشت محلی و سبزی های باغچه... طعم ترشی ای که سرکه اش از انگور همون خونه اس و از سیب و آلوی همون خونه توش ریخته شده... طعم تندی فلفلهای باغچه...طعم گوجه های کال توی ترشی... طعم ماست محلی که از پنیر های ما سفت تر و از خامه های ما چرب تره...ماستی که مامان بزرگ خودش درست کرده اما به خاطر بیماریش نمیتونه خودش بخوره...

اون غذا... تو اون حال و هوا... و خواب بعدش... توی همون خونه... زیر اون لاحاف گرم... کنار گلهای شمعدونی پشت پنجره... که بوشون خونه رو پر کرده بود... واااایی... این از اون تجربه هاس که هر هزار سال یکبار رخ میده...

مادر بزرگ رو نوشتن برای عمل... و معلوم نیست چقدر شانس داره از عمل سالم برگرده بیرون... بیماری های سالهای متمادی، پیچیده بهم دیگه... قلب...کلیه... قند...فشار... قلب مهربون...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ق.ظ توسط مسافر... |

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 3:00

صفحه بندی