صبح زوده و نمیدونم چطور شد که دیشب سر از اینجا در آوردیم، از یه اتاق ناشناس، من و تو، اینجا...اتفاقات دیشب رو مرور میکنم، خنده هات، اخم هات، قهر کردن هات، شاد بودنت، غمگین بودنت...صدات، سکوتت...
بیرون، برف روی زمین نشسته، چند سانتی متر، نمیدونم، اما اونقدری هست که سر از اینجا در آوردیم، روی تمام درختها رو هم برف پوشونده، منظره جنگلهای روی کوهها، شبیه سطح بوم نقاشی شده، که بچه ای با دست ذغالی روش دست کشیده و لکه های سیاه پراکنده، تخته رو پر کرده... آسمون آبیه، آبی عجیب زمستونهای سرد... و البته نزدیک افق هنوز طلایی رنگه و یه زنجیر از این امتداد طلایی هم نصیب قوس شکم تو شده...
دقت میکنم که بشنوم... داری نفس میکشی، هنوز داری نفس میکشی و این یعنی هنوز زنده ای... دوست دارم صدای ضربان قلبتو بشنوم اما میترسم بیدار بشی، بیدار بشی و این بدن زیبا زیر لایه های پارچه مخفی بشه...
سعی میکنم چشمامو ببندم و رنگ چشمهاتو تصور کنم... وقتی زل زدی توی چشمهام...
چشمهامو میبندم...
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی