قبلنا اسمم سلام نبود!
آره خب اسمت عوض شده...
شما رو از این به بعد به اسم خانوم تاخیر باید معرفی کنم...
بد نشو دیگه! فقط بیس دیقه دیر کردم!
حرکت میکنم... شروع میکنه خیلی آروم حرف زدن، یه چیزی شبیه زمزمه کردن یه آهنگ... پنجره رو میده پایین و گرمای ماشین میره... داره با دونه های برف بازی میکنه... میرم سمت اختیاریه، جلو حلیم مجید، اول وقته و تازه باز کرده... پیاده میشیم و میریم و یه حلیم مشتی میزنیم... بعدشم سیگارو روشن میکنم... سیگارو میگیره ازم و یه پک میزنه و با کنایه میگه، آقای دکتر! سیگار خیییلی ضرر داره ها! و میخنده...
میرم سمت پارک... پارک پاتوق همیشگی مونه، ساکت و آرومه، بخصوص با این حجم برفی که امروز باریده، صبح جمعه، هیچ کس توی پارک نیست... میشینیم روی نیمکتی که زیر چنارای بلند و پر برف، نسبتا خشک مونده... سرشو میزاره رو شونم، شروع میکنه حرف زدن، مثل همیشه، سوال... سوال... سوالای بی انتهای تموم نشدنی... خیلیاشون اصلن جواب خاصی لازم ندارن... فقط پرسیده میشن... میگم، بابات خبر داره الان اینجایی؟ میگه نه پس... خروس خون صبح جمعه توی برف کسخل شدم که اومدم بیرون... باید بهش میگفتم دیگه...میگم خب الان نمیگه این پسره دیوونه اس این موقع صب دختر منو برده بیرون... سرشو از رو شونه ام بر میداره و به قول خودش قیافه شو موشی میکنه و جواب میده، خب اگر دیوونه نبودی که نمیومدی دنبالم...
سوار ماشین میشیم... آهنگ پرتقال رو میزاره... از تو کیفشم دو تا پرتقال در میاره و شروع میکنه پوست کندن... بوی پرتقال مستم میکنه... سیگارو روشن میکنم و میرونم، آروم و بی هدف... برف قطع شده و صدای کلاغا از لا به لای درختا بلنده... میگه بریم سینما؟ سرعتمو زیاد میکنم... این سوالشم جواب نداره... مقصد، سینما بلوار...