خرید بک لینک
من دروغ میگویم و از گفته خود دلشادم...

خیلی وقته که دارم دروغ میگم، به خودم، به تو، به بقیه... و هیچ مشکلی ندارم با این دروغ گفتن...اما همیشه نمیشه دروغ گفت، وسط تابستون نمیشه باور کرد که داره برف میباره، گرسنه که باشی نمیتونی باور کنی که انبوهی از غذاهای دوست داشتنی جلوته و تو نمیتونی حتی یه لفمه دیگه بخوری...و وقتی تنهایی عمق قلبت خونه کرده، نمیتونی باور کنی که میتونی دوباره دوست داشته باشی، دوست داشته بشی، تفریح کنی و شاد باشی...

یه سری چیزا رو قرار نیست بتونیم بفهمیم، بتونیم عوض کنیم، بتونیم...

ما قرار نیست نوستالژی کوفتی رو از ذهنمون پاک کنیم، هزار تا زمستون هم که بیاد و بره، اون زمستون توی رویاها، یه جای دیگه اس، و ما باید همچنان منتظرش باشیم...تا خودش بیاد...

آخ که این روزا چقدر خسته ام... چقدر دلتنگم... چقدر تنهام... و چرا "همه" آدمهای دور و برم فقط تنهاترم میکنن...

دلم Ardea های مامان بزرگ رو میخواد... با همون حس و حال...و من هزارساله که تنهام...

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶ساعت ۹ ق.ظ توسط مسافر... |

برچسب: دروغ, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

صفحه بندی