خرید بک لینک
تیراندازی، یکی از قسمت های فان و جذاب سربازی بود، خیلی حال میداد وقتی شلیک میکردی و میرفتی میدیدی که گلوله ای که تا لحظه ای قبل تو دستت بوده، ذوب شده و با سرعت حدود 700 متر بر ثانیه، از دل سیبل گذشته و خورده تو تپه... حتی وقتی شب، تیراندازی با گلوله رسام داشته باشی، وقتی میبینی گلوله ای رو که مثل چی حرکت میکنه و میره و میخوره به کوه، بعد کمونه میکنه رو به آسمون ولی چون سرعتش عوض میشه رنگش هم عوض میشه، اصلن یه حس عجیبی پیدا میکنی... از اون بدتر وقتیه که فکر میکنی که اگر گلوله سمتت بیاد چه حسی داری... حتی به این فکر میکنی که سرعت گلوله از سرعت صوت بیشتره پس قبل از اینکه صدای گلوله رو بشنوی، گلوله از بدنت عبور کرده...

اما همه اینا یه طرف، حس اون لحظه ای که تو درگیری با دشمن صاف چشم تو چشم وایسادی و میون دو ابرو رو نشونه گرفتی، میدونی که گلوله آخر الان وارد لوله شلیک شده و آماده اس تا ماشه رو بکشی، حتی اگه بهترین تیرانداز باشی و قهرمان مسابقات، بازم فقط تصور اینکه این گلوله آخره، تن و بدن آدمو میلرزونه... تصور اینکه اگر اینو شلیک کنی، اگر به هر دلیلی، به هر دلیلی، به هر دلیلی این گلوله نخوره به هدف، میخوای چیکار کنی، دشمنت چیکار میکنه، اون یه زندگی دیگه اس... تصور اون یه بحث جداس... ترسی که گلوله آخر داره، با ترس گلوله دشمن برابری میکنه، وقتی سردی فلز رو روی سرت احساس میکنی...

فردا یه گلوله دارم برای شلیک... فقط یک گلوله... گلوله آخر... چه به هدف بخوره، چه نخوره، مجبورم بعدش رو قبول کنم... کلیومترها راه اومدم تا گلوله آخر رو شلیک کنم... و واقعا تصور اینکه بخوره یا نه دردناکه...

استرس ندارم... قبل از آزمون تافل هم گفتم که اصلن من اهل استرس نیستم... هیچ وقت حس نمیکنم که وای حالا چی میشه... همیشه به شیش ماه دیگه نگاه میکنم... اما این دفعه، این دفعه کمی دارم فکر میکنم که اگر ماشه رو کشیدم، و باروت گلوله نم کشیده بود چی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶ساعت ۹ ب.ظ توسط مسافر... |

برچسب: هدف,نشانهآماده,شلیک, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

صفحه بندی