+چایی میخوری برات بریزم؟
+میدونم، کمرنگ دوست داری... بله! قلبو اذیت میکنه! خب چیه؟ من دوست دارم پر رنگ بخورم خب!
+میگم، امروز کلی کار دارم، میشه امروز رو استثنائا با آژانس بری!؟ آخه نمیرسم برسونمت...
+قبوله، در عوض شام مهمون من
+خب حالا... لوس نکن خودتو، کی بدش میاد؟ بعدشم هستیم در خدمتتون...تا صب نمیزارم بخوابی! قول!
+آره، بهش گفتم، ولی هنوز قبول نکرده، بهم میگه به نفع همه اس، میگم ادامه نده اما خب گوش نمیده، میشناسیش که! یه دنده و لجباز... میگه الا و للا باید بری دکتر! میگم بابا من خودم دکترم... خودم بهتر میدونم... قبول نمیکنه...
+آره، آره عزیزم، میدونم! باهاش بداخلاقی نمیکنم...نمیدونم بابای منه یا بابای تو! اونم همش هوای تورو داره! شانسه دیگه!
+غر نمیزنم، حرصم میگیره آخه! تو مهره مار داری...میدونی تو دانشکده چند نفر رو مجبور شدم کله پا کنم تا بهت برسم؟ همه خاطرخوات بودن...اینم از خانواده ام
+اوخ اوخ آره... دیرم شد... من میرم عزیزم... فعلن
برچسب: مالیخولیا,
نویسنده: آوا سلطانی