خرید بک لینک
تلخی چای رو مزه مزه میکنم، چشمهامو میبندم، لغت ها جلو چشمم رژه میرن، تلوزیون داره یه برنامه آلمانی احمقانه پخش میکنه، کتاب فرانسوی جلومه، حواس من اما جای دیگه اس...روزهای سختی بود...همه در حال فرار بودیم، یکی از روزهای اوایل دانشگاه بود، تازه با همکلاسی ها جور شده بودیم، دانشگاه تهران، همیشه یه پای تجمعاته... دست جمعی وارد تجمع شدیم، اما موتوری های حمله کردن، دیگه هیچ کسی رو ندیدم... داشتم تلاش میکردم برم جلو، که دیدم یکی از موتوری ها داره میاد سمتم، با تمام تلاش داشتم میدویدم به جهت مقابل، خیابون کارگر رو به بالا رفتنش خیلی ساده نیست، شیب داره، با تمام قوا داشتم میدویدم، موتوری میومد، نزدیک ادوارد براون بودم، میدونستم تو خیابون کارگر شانسی ندارم، چپیدم تو ادوارد براون، موتوری اومد دنبالم، هیچ وقت نفهمیدم هدفش از سرعت پایینش چی بود، اگر هدف فراری دادن بود، برا چی دنبالم میومد پس؟ همینجور میومد، به تمام سرعتم داشتم میدویدم، رفتم تو پیاده رو، موتوری هم اومد با آخرین زور نفسم، رسیدم به در دانشگاه، جماعتی جمع شده بودن جلو در، رفتم لای جمعیت، هیچ کسی رو نمیشناختم، در رو بسته بودن، بچه ها اصرار داشتن برن تو، نگهبانا نمیزاشتن، بچه ها هم تمرین مذاکره میکردن، موتوری، از 16 آذر به سمت انقلاب برگشت، ده دقیقه ای اونجا بودم...لای جمعیت، و یه جمله تو ذهنم تکرار میشد، یه جمله تمام ذهنم رو مشغول کرده بود... که امید... بذر هویت ماست...

نشستم تو خونه تاریک... برنامه تلوزیونی تموم شده و حالا داره اخبار نشون میده، گوینده داره از انتخابات سال آینده شون میگه، از اینکه چطور ممکنه فلان بشه و چرا نباید فلان بشه...فکر میکنم، تصورم فقط یه جمله رو تو ذهنم میاره... که امید، بذر هویت ماست... که چطور وقتی امید رو ازمون گرفتن، وقتی امیدمون به ساده ترین چیزا از بین رفت، دیگه نه تعلقی برای ما باقی موند، نه خواسته ای، نه تلاشی، نه هیچ... به قول بابام، شدیم سیب زمینی بی رگ... امید... بذر هویت ما بود

+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ساعت ۶ ب.ظ  توسط مسافر... |

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت: 2:01

صفحه بندی