خرید بک لینک
حکایت این روزهای من، حکایت تکرار است

حکایت این روزهای من، حکایت تکراری مکرر است که نه میتوان از آن اجتناب کرد نه میتوان نادیده اش گرفت و نه میتوان آسوده از کنارش عبور کرد

حکایت، حکایت تکرار تک تک روزهای سختی است، گویا زندگی مرا با سختی نوشته اند، خوشی به ما نیامده است. 

حکایت این روزها، قصه جنون است! مگر میشود مجنون نباشی و چنین دل ببازی و چنین راهی که میدانی سزایی جز نیستی ندارد، سر دهی؟ مگر میشود مجنون نباشی و پشت پا به همه اندوخته های سالهای آغازین جوانی بزنی و همه چیز را با نوآموزگان از نو آغاز کنی؟ همه چیز را با هشت سال کوچکتر ها؟ همه چیز را با کسانی بسیار کوچکتر، بسیار شاد تر، بسیار پرانرژی تر و جوانتر؟ مگر میشود مجنون نباشی و راه آسودگی و غنا را نادیده گیری و راه سختی و چالش در پیش نهی؟ مگر میتوان مجنون نبود و جنون آمیز کار کرد؟

حکایت این روزها، حکایت دو پاره شدن در میان دو سوی زندگی است، دو سمتی که هر یک، گوشه ای از خواسته های تورا دارد و گوشه ای درد... دو سمتی که بی هیچ یک، دیگری را نمیتوان ستود... دو سمتی که باید زندگی کرد تا دریافت، باید تا انتهای خط رفت تا از تصمیم مطمئن شد. زمانی میتوان اطمینان حاصل کرد، که دیگر راهی برای رفتن و ماندن نیست، زمانی که دیگر تصمیم گیری بی معناست، زمانی که شده است آنچه میتوانست بشود.

حکایت این روزها، بلایی است که حاکم ظالم و بی تدبیر بر سر منابع انسانی خود می آورد و امروز من یکی از افرادی هستم که چشم گشوده این بلا را درک میکنم. چه بسیار ثروتهای این مملکت، که پوچ انگارانه و چشم بسته، به این دو پارگی تن داده اند بی آن که حتی بدانند چه بلایی بر سرشان آمده است.

ختم کلام! حکایت این روزها، حکایت هندوانه در بسته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ساعت ۱۰ ب.ظ&nbsp توسط مسافر...  | 

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:15

صفحه بندی