خرید بک لینک

 

مغز، این موجود عجیب پیچ در پیچ... این هیولای افسار گسیخته، که معلوم نیست چیرو چطور به یاد میسپاره و چطور بعد از گذشت مدتهای بسیار بسیار طولانی به یاد میاره، یا چطور چیزهای بسیار واضح و بدیهی رو، که همین چند ثانیه پیش رخ داده، به همین سادگی فراموش میکنه... اما از همه عجیب تر، رویاهای مرده است.

همیشه فکر میکردم وقتی برم دانشگاه، توی اون کلاسهای بزرگ و پر از آدم، کسی رو میبینم و عاشقش میشم و با هم رویا میسازیم، با هم میریم پارک، یه پارک پاییزی، پر از برگهای زمین ریخته، برگهایی که میشه روشون راه رفت و خش خش صدا بده... که اون راه میره و من از شیطنتش شاد میشم و دنبالش میرم و صدای برگهایی که زیر پاش خورد میشن رو گوش میدم... جایی میشینیم، چای میخوریم، با هم کافه میریم و قهوه میخوریم و کیک شکلاتی و هزار کار دیگه، بعد توی کوچه پس کوچه ها با هم قدم میزنیم و یه گوشه زیر یه درخت بلند، همدیگرو میبوسیم و خدافظی میکنیم و اون میره خونشون... که به هم زنگ میزنیم و مدتهای طولانی حرفهای بی ربط میزنیم و لذت میبریم...

شاید بعدتر ها، با هم میریم دریا، کنار دریا میشینیم، نم هوا رو تنفس میکنیم و همدیگرو توی سرمای پاییزی دریا، کنار آتیشی که چرق چرق صدا میده، زیر پتو در آغوش میکشیم و حرفهای جذاب میزنیم و از زمانهایی میگیم که هنوز نیومده... از رویاهای پیش رو، که باهم میریم خارج و توی یه دانشگاه بزرگ و معروف و پر از دار و درخت درس میخونیم و توی حیاط خونه باربیکیو میزنیم و صفا میکنیم. که با هم برنامه ریزی میکنیم برای سفر زمستونی به یه جای سرد و برفی، یه جایی که نیم متر برف روی زمین رو پوشونده و از سرما به خودت میلرزی و توی یه کلبه چوبی، توی یه جنگل دور افتاده، به دور از هر انسان و هر جنبنده ای، بجز دارکوبی که معلوم نیست توی این هوای سرد چیکار داره میکنه، توی شومینه هیزم میندازیم و پاهامونو توی جورابهای پشمی رنگی به سمتش دراز میکنیم و کتاب میخونیم، گاهی جدا، گاهی برای هم... و از قوری سیاه رنگی که از میخ کنار شومینه آویزونه برای خودمون چای میریزیم و درخت کریسمس رو با هم تزیین میکنیم و پلوور های بافتنی میپوشیم و برف بازی و میایم تو و دستامونو جلوی آتیش گرم میکنیم، گرمای آتیش و سرمای برف، دستامونو به گزگز میندازه و سرخ میشه و میخندیم... بوی کاج کریسمس، بوی تلخ و گس برگهای کاج کریسمس هم مستمون میکنه و شراب گرممون میکنه و قصه میگیم و تا خود صبح منتظر میشیم که خورشید بزنه و تبریک بگیم سال جدید رو و ببینیم که کادوهای امسال چیا هستن... یه عالمه کادو های کوچیک و بزرگ، بسته شده تو کاغذ کادو که نه، در واقع تو زر ورق های رنگی رنگی و بسیار جذاب...

اما مغز موجود عجیبیه، چون الان سالها از دوران دانشگاهم میگذره، هرگز اون آدم رو ندیدم، هرگز این اتفاقات نیفتاده، هرگز خارج نرفتم و میدونم که هرگز هم اون کلبه چوبی و اون برف و زمستون و شومینه به این شکل رخ نخواهد داد. اما مغز من همچنان اینهارو به شکل معجونی از رویا و خاطره در خودش پرورش میده و به خورد من میده... مغز موجود عجیبیه...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1397 ساعت: 12:43

صفحه بندی