عباس امیر انتظام هم رفت، رفت از این دیار ظلم و جور، و چه صبری... 39 سال زندانی جور باشی نه جرم... 39 سال باشد بچه ات را ندیده باشی به دلیل هیچ... و باز جز خیر نخواهی
نشسته ام همینجا، فکر میکنم که نکند همه زندانی شده ایم؟ همه نابود باشیم؟ میخواهم همه چیز همین الان عوض شود. خسته شده ام از دیدن و زجر کشیدن... بس است، دیدن بس است، بگذار کمی هم برای ما بچرخد.
نشسته ام اینجا و تنها دلخوشی ام در تمام این دنیای درندشت، مربای تمشکیست، که جز وصفش ندارم...
کشته ماییم. خوشا عباس امیر انتظام...نامش جاوید، یادش گرامی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی