خرید بک لینک
پیرمرد ها و پیرزن ها رو هر وقت میبینم، یه بی تفاوتی خاصی درشون هست... گویی دنیا به هیچ جاشون نیست...این پدیده بخصوص در مواقع حساس و بحرانی بیشتر خودشو نشون میده، زمانی که من دارم دست و پا میزنم از شادی یا غم یا...، اون آروم نشسته و نگاه میکنه!

راز این کرختی احساسی، برام مکشوف نشده بود تا الان! الان داشتم فکر میکردم، یه لحظه بهم حسی دست داد که وای! فردا بعد از کنکور چی میشه؟ بعد دیدم هیچی نمیشه! در واقع در دنیای اطرافم، فقط من کنکور دارم، و تاثیر کنکور من در دنیای دیگران، کوچکتر از حاصل ضرب تاثیر من در دنیای اونها در تاثیر کنکور در دنیای من خواهد بود. یعنی این اهمیت، با دور شدن از مبدا رنگ میبازه...

بعد فکر کردم و دیدم که آدما، هر چقدر بیشتر اتفاقات خوب و بد میبینن، بیشتر میفهمن که تاثیر همه این ماجراها، وقتی ازش دور بشی، چه از بعد مکان (شخصیت) و چه از بعد زمان، رنگ میبازن... همشون میرا میشن... البته کنترلر مغز، مثل هر کنترلر دیگه ای، با وجود میراسازی، یه پسماندی باقی میزاره از هر اتفاق، یه پس ماند، که اصلا قابل مقایسه با اصل اتفاق نیست...

خلاصه... شب دراز است و قلندر بیدار!

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1397 ساعت: 22:43

صفحه بندی