یکی دو سال بعد، دایی رفت کرج، خونه اش خیلی دور تر شده بود، با اتوبوس میرفتیم تا یه جایی، که با بابا از یه دالون درازی میگذشتیم و میرسیدیم اونور خیابون، یه جایی به اسم مترو، تازه راه افتاده بود، قطار های قرمز رنگ رو سوار میشدیم و قطار وسط راه ایستگاه نداشت، یعنی داشت، یکی دو تا داشت... اون موقع ها مترو شلوغ نبود، آدما راحت میشستن، اما اونقدر مسافرش کم بود که دیر به دیر میومد و سخت بود و همه جا هم ایستگاه نداشت. ما میرفتیم جایی که بعدها فهمیدم توپخونه اس... میرفتیم مترو سوار میشدیم و میرفتیم ایستگاه تهران... بعد از اونجا سوار قطارای بزرگ دو طبقه میشدیم... من دوست داشتم طبقه اول سوار شیم، کنار پنجره بشینم و مماس زمین باشم... اما بابا میگفت طبقه دوم قشنگتره و منظره اش بهتره، همیشه طبقه دوم سوار میشدیم... قطار بوی خوب نویی میداد... همه صندلی هاش روکش داشت و روی روکش هاش یه مربع زرد رنگ خوشگل دوخته بودن... بعدتر ها اون روکش هارو برداشتن... قطارها کهنه شد و دیگه بوی نویی نمیداد...با قطار میرفتیم از ایسنگاه تهران تا ایستگاه کرج... بین راه چندتا ایستگاه بود، که همشون نیمه ساز بود و توی هیچ کدوم قطار نگه نمیداشت... میرفتیم کرج... اونجا خونه دایی، حیاط داشت و میشستیم صحبت و کلی کیف میکردیم، دایی هم میرفت مرغ سوخاری و پیتزا میخرید... وضع دایی آخه اون موقع ها خیلی خوب بود... همیشه هم اذیتم میکرد میگفت میخوام بیام دخترهای همسایتونو بگیرم... میشا و مهسا... من میپرسیدم کدوم، میگفت هر دو... دایی سالها بعد، از شهر خودشون ازدواج کرد...میشا و مهسا رو هم خبر ندارم چی شدن، مامانشون عرب بود و برام سمبوسه میپخت، سمبوسه هاش هم خیلی خوشمزه بود و خیلی حال میداد، شبیه سمبوسه های الان نبود که همشون پر از سیب زمینی هستن و حال نمیدن... سمبوسه هاشو، با نون های متری میپخت، اون موقع ها، یه نونهایی بود، به اسم نون متری، یه دونه از نونوایی هاش هم اونور اتوبان بود و مامان میشا و مهسا میرفت از اونجا نون میخرید و میاورد و سمبوسه درست میکرد، به من هم یاد داد چجوری نونشو باید تا کنم، اما الان نه دیگه نون متری هست، نه میدونم باید توی سمبوسه چیا بریزم که مثل اون موقع ها خوشمزه بشه...
دایی یکی دو سال بعد ورشکست شد... یادمه یه بار اومده بود خونمون، لبه پنجره نشسته بود، آخه اونموقع، ما خونمونو عوض کرده بودیم و رفته بودیم روبرو نونوایی تافتونی، همون نونوایی که صاحابش به خاطر خوردن قرص فاسد، از این صورتی ها که درد رو ساکت میکنه مرد... از اون موقع دیگه از اون قرص صورتی ها نخوردم... آخه ممکنه بمیرم.. خونه روبروی تافتونی، یعنی خونه آقا رضا... پنجره هاش لبه داشت، رفتم تو اتاق و دیدم دایی نشسته لبه پنجره و داره سیگار میکشه.... تا اون روز ندیده بودم کسی که بشناسم سیگار بکشه... سیگار چیز بدی بود... رفتم به مامانم گفتم، اول منو دعوا کرد که چرا فضولی میکنم، اما بعدش رفت اونور، ناراحت بود و بغض داشت... دایی بعدا بخاطر کشیدن سیگار زیاد، بیماری قلبی پیدا کرد و چندبار بیمارستان خوابید و جراحی شد...اما هنوزم سیگار میکشه...دایی سال بعدش از تهران رفت، رفت همون شهرستان... دیگه تنها فامیل مامانم تو تهران، شده بود عموش... عموی مامانم، یه پسر داشت تقریبا هم سن من... خیلی با عماد آبمون توی یه جوب نمیرفت، زیاد دعوامون میشد، اون آب زیر کاه بود و حرف گوش کن، من سر به هوا و توی عوالم خودم، میرفتم خونشون و زن عمو برام مربای بالهنگ میاورد و مربای پوست پرتقال و کلی مربای دیگه... این مرباهارو فقط زن عمو بلد بود بپزه و خونه اونا پیدا میشد... عموی مامانم، خیلی وضعش خوب بود، اونا قبلا یه جای دور زندگی میکردن سمت اون برج سفیده، اما بعدن اومدن توی این محله، رفتن خونه صدیق خانم... صدیق خانم همونی که همیشه سمنو درست میکرد و هر وقت هم سمنو درست میکرد برای من جداگونه کنار میزاشت... امسال سمنو نپخت... میگفتن حالش خیلی بده و سرطان بیچاره اش کرده...خونه صدیق خانم چند سال بودن و بعدش رفتن خونه اعظم خانم، نه اعظم خانم فارسه که شوهرش قصاب بود و پسرش شهید شده بود و چند سال بعد مرد. اون اعظم خانم ترکه، که بچه نداشت و خیلی با ایمان بود و اهل سفره رفتن و اینا بود و همیشه بوی گلاب میداد. اون هم میگن سال پیش مرده، خیلی وقته خبری ازش نداریم، آخه خونشو برد اونور اتوبان، از وقتی اعظم خانم مرد، بعدش هم قمر خانم، زن آقا میرزایی مرد، همون خانوم تپل بانمکه که قزوینی بودن و خیلی مهربون بود و بچه نداشت، وقتی که مرد، شوهرش هم رفت قزوین و اونجا مرد، آخه شوهرش بچه داشت از زن اولش، آقا میرزایی رو تو قزوین دفن کردن ولی سالی یکی دوبار سر قبر قمر خانم میریم...بعد از مردن اینا، بابابزرگینا هم خونشونو از اون خیابون بردن چندتا خیابون بالاتر و خلاصه کل محله از هم پاشید... اون موقع ها، محرم که میشد، خیلی دسته ها پر سر و صدا نبودن، همه زنای محل جمع میشدن سر وبلاگ کوچه کلمه جلوی خونه اون مرده که هنوز خونشون همونجاس، همونی که کامیون داشت و یه پیکان قرمز که پیکان قرمزه رو دزد برد و کامیونشو هم فروخت...میشستن اونجا و با همدیگه صحبت میکردن و روضه میخوندن... ما که از هیئت بر میگشتیم، بابام چندتا غذا رو میداد به مامانم و میبردن اونجا همه با هم میخوردن و میگفتن تبرکه... عموهام میرفتن هیئت عموسلام... اونجا خرابه رو سیاه پوش میکردن و پارچه میکشیدن و عزاداری میکردن و توی سینی های بزرگ غذا میدادن و چندنفر با هم غذا میخوردن، عمو سلام هم همون سالها، چندسالی اینور اونور فوت شد و خرابه رو هم یه ساختون سه واحدی ساختن...
عموی مامانم، وضعش خوب بود، تو بازار مغازه خرید و بابامم رفت پیش اون کار کردن، ما که میرفتیم خونه عموی مامانم، اونجا از این شکلاتا که روش عکس گاو داشت داشتن و شیر هم شیشه ای و مشمبایی نمیخریدن و از این پاکتیا میخریدن که گرون بود... عماد هم وقتی مدرسه میرفت، از این شیر مثلثی ها مدرسه میبرد که دویست تومن بود و من از اونا نمیخریدم... عموی مامانم، دو سه سال بعد سر همون مغازه کم آورد و تعطیل کرد و فرار کرد رفت کرج...
اون موقع ها، یعنی اون قبل تر ها، ما که توی اون خونه پیش بابابزرگمینا زندگی میکردیم، عمو بزرگم هم همونجا زندگی میکردن، اما عمو بزرگم زود از اونجا رفت، رفتن چند تا وبلاگ کوچه کلمه پایینتر، خونه اون مرده که بقالی داشت مستاجر شدن، بعدشم عموم از اونجا هم رفت اونور اتوبان و یه خونه خرید و یه ماشین پیکان... آخه عموم خیلی وضعش خوب بود... هنوزم وضعش خوبه...اما قلبش مریضه و با پسرش مشکل داره و مغازه شو دزد زد و تمام مشتریاش سر قضیه پلاسکو ورشکست شدن و تمام جنسهاشم از عید تا حالا توی گمرک توقیفه سر مسائل مالی... اما عموم وضعش خوبه... اون موقع ها، زمانی که هنوز عموم اونجا بود، میشستیم همه دور هم، دور اون سفره هه که توش عکس پارچ داشت، از این پارچای سبز رنگ داشتیم که میزاشتیم وسط سفره، همه دور هم غذا میخوردیم... خیلی مزه میداد...
عمو وسطی ازدواج کرد و عمو بزرگه از اون خونه رفت، اون ازدواج که کرد، من قهر بودم، آخه برای من کت شلوار نخریده بود بابام... سال بعدش عمو کوچیکه ازدواج کرد و من دیگه قهر نبودم ولی از اون خونه رفتیم اون خونه هه که روبروش تافتونی بود... خونه آقا رضا، که سال پیش فوت شد... یادمه توی عروسی عمو، خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت و کلی از این شیشه های نوشابه بود... یه عالمه نوشابه، آخه عروسی رو تو خونه گرفتن، کلی مهمون از شهرستان اومده بودن و کلی گفتن و خندیدن و زدن و رقصیدن و بازی کردن... من خیلی نمیفهمیدم چیکار میکنن، اما خوش میگذشت...
یکی دو سال بعد، همون زمانا که قمر خانم و اعظم خانم فارسه مرد، آقاجون هم خونه شو از اون کوچه فروخت و رفت چند تا کوچه بالاتر... آقا جون، توی مغازه اش، آخه آقاجون مغازه میوه فروشی داشت، زمانی که تو خونه وبلاگ قدیمی کلمه ه بود، توی یه خرابه ای تو کوچه بغلی میوه میفروخت، آخه کلی خرابه بود توی محله ها... اما خونه جدید، خودش مغازه داشت و آقا جون دیگه تو همون خونه جنس میفروخت...آقا جون توی مغازه اش، سیب زمینی و شلغم رو میزاشت روی آتیشی که برای گرم کردنش داشت و زیر پتوش بود، کبابی میشد و بوش، وای که هوش از سر آدم میبرد... میرفتم توی مغازه و دو تا نارنگی میخوردم و یه پرتقال و بعد میرفتم زیر پتویی که آقاجون روی پاهاش کشیده بود، سیب زمینی رو از رو آتیش برمیداشتم و دستم میسوخت و پرتش میکردم، اما آقا جون خودش برش میداشت و پوست میکند و میداد منم میخوردم... آقا جون خیلی توی مغازه جدیدش کار نکرد، همون سال، یه روز که از مدرسه برمیگشتم، زمانی که خیلی هم برف اومده بود و زمستون بود و همه جا سرد بود، دیدم کرکره مغازه، کرکره که نداشت، در واقع پنجره های مغازه بسته اس...گفتن آقاجون قلبش درد گرفته و بردنش بیمارستان... آقا جون خوب شد و برگشت خونه، اما دیگه نزاشتن تو مغازه کار کنه و الان سالهاست که توی خونه اس و گاهی واسه پیاده روی توی محل میچرخه و راه میره...گاهی خونه ما میاد، گاهی سری به جاهای دیگه میزنه...
سالها گذشته و من چقدر دلم تنگ شده برای همه اون ماجراها و روزها...و چقدر دلم پیتزا میخواد، پیتزایی با همون طعم
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی