از تنهایی خودم؟ از بی حالی او؟ از بی کسی؟ از نبودن ها؟
نمیدونم، از اینکه دیگه پیرزنها میتونن زنبیلاشونو خودشون راحت تا خونه ببرن خوشحال باشم یا ناراحت...
نمیدونم...غصه دارم، مدتهای طولانیه هیچ کس و هیچ چیزی شادم نمیکنه... مدتهاست... 10 سال و 9 ماه و 3 روزه گریه نکردم... یادم نمیاد چند وقته که به معنای واقعی کلمه شاد نبودم...
نمیدونم، مدتهاست، حتی دیگه صدای بارونی که توی کوچه روی زمین میخوره هم مثل قدیما نیست... حتی دیگه بوی خاک هم آرومم نمیکنه، حتی وقتی با بچه ها سر و کله میزنم حس خوبی ندارم، وقتی برنامه ام اجرا میشه حس خوبی ندارم، وقتی هر اتفاقی می افته، حس میکنم باز هم بسیار کار نشده دارم... باز هم بسیار خسته تر از همه چیزهایی که باید هستم...
آدمها نمیفهمن، آدمها نمیفهمن، آدمها هیچی نمیفهمن...
آدمها کجان اصلن؟ چرا آدمها مثل بوته خشکیده توی بیابون ها هی اینور و اونور میرن، آدمها چرا ریشه ندارن پس؟
رنگ پای دریا، صدای بوی درخت...
میگن، اگر روزی رسید و کاری کردی و خسته نشدی، بدون کاری نکردی...
اگر روزی رسید و کاری کردی و حس کردی ایراد نداره، بدون ایراد به خودت رسوخ کرده...
و در ضمن... اگر کسی بهت گفته که آسونه... دروغ گفته...
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی