خرید بک لینک
قطره...

قطره...

قطره ای دیگر...

زل میزنم به پنجره ماشین، قطره هایی که میچکن...

قطره هایی باقیمونده از بارون چند دقیقه قبل...

بارون تند، شدید، و طولانی...

سه روز بود که بارون میومد، تازه قطع شده بود...

چیزی عجیب برای تهران...

سوار ماشین، مدرس جنوب...

از ترافیک لعنتی که میگذرم، میرسم به هفت تیر، دور میزنم...

بر میگردم توی خیابونی که میره پشت قائم مقام...

بین قائم مقام و مدرس...

یکی از کوچه ها...

یکی از خونه ها...

یه خونه سه طبقه، با بالکن...

منتظرش میشینم...

نمیاد...

پیاده میشم و زنگ در رو میزنم...

بلاخره میاد تو بالکن...

میگه الان میام...

چند دقیقه بعد...

در حالیکه از سرما میلرزم به خودم...

در حالیکه هوا دیگه تاریک شده...

در حالیکه دود سیگارم هم توی مه هوا گم شده...

میاد بیرون...

لباس آبی رنگ...

و چشمانی که لبخند میزنه...

چشمانی که خوب بلده لبخند بزنه...

خوب...

میرم به سمت هفت تیر...

مدرس شمال

ترافیک وحشت ناک

تخت طاووس بسته اس

رسالت...

قنبرزاده...

عباس آباد...

غلغله اس...

خسته میشم...

ابی هم میخونه...

خودش هم میخونه...

صدای ضبط رو کم میکنم... اون میخونه...

باهاش نمیخونم...

معترض میشه...

لبخند میزنم...

لبخندی ماسیده...

شروع میکنم خوندن...

آروم...

آروم تر...

و دوباره ساکت میشم...

نرسیده به قائم مقام...

سرافراز...

کوچه دهم...

پارک میکنم...

پیاده میشیم...

گوشیمو برمیدارم...

پاکت سیگار رو...

در ماشین رو میبندم...

در ماشین رو باز میکنم...

گوشی رو پرت میکنم توی ماشین...

در ماشین رو میبندم...

میریم توی کوچه...

به سمت ولیعصر...

نمیپرسه کجا...

میاد...

گوشیشو بر میداره...

میزاره تو جیبش...

کیفش رو میزاره تو ماشین...

شال گردنشو سفت میکنه...

کلاه میزاره...

میاد...

سوت میزنه و راه میره...

و لبخند...

شعر میخونه...

سیگاری آتیش میزنم...

ازم میگیردش...

یه پک میزنه...

بر عکس راه میره...

بهش اشاره میکنم که پس بده سیگار رو...

نمیده...

مسخره بازی در میاره...

میرسیم به ولیعصر...

سیگار دیگه ای روشن میکنم...

اخم میکنه...

لبخند میزنم...

سیگارمو میکشم...

جلوی یه بستنی فروشی وای میسیم...

بستنی میخواد...

براش یه بستنی میخرم...

قیفی...

میوه ای...

شاتوت و انبه و آلبالو...

خودم هم یکی میخرم...

وانیلی...

سفید...

سیگارم تموم میشه...

بستنی رو میخورم...

بستنیشو لیس میزنه...

لیس های طولانی...

با علاقه ی یه بچه ی 4 ساله...

بستنیم تموم میشه...

سیگار روشن میکنم...

آروم قدم میزنیم به سمت پایین خیابون ولیعصر...

خیابون نسبتا خلوته...

نم نم بارون میاد...

شروع میکنه حرف زدن...

از همه چیز...

از همه کس...

بستنیش تموم میشه...

همینجور به سمت پایین...

پیاده روی...

حرف میزنه...

حرف میزنه...

گوش میدم...

گاهی هم جواب میدم...

بیشتر گوش میدم...

میدون ولیعصر...

خسته شده...

میشینیم روی سکو...

خیسه...

پا میشیم...

آروم آروم دوباره راه میریم...

سیگار...

بارون نم نم...

و حرفهای شیرینش...

و چشمها...

همینجوری راه میریم...

راه میریم...

دستهاشو کرده توی جیب پالتو...

اما بازم سردشه...

رسیدیم چهارراه...

سوار مترو میشیم...

ایستگاه تئاتر شهر...

ایستگاه میرزای شیرازی...

میریم سمت ماشین...

توی ماشین که میشینه...

بلافاصله آهنگ رو پلی میکنه...

حرکت میکنیم...

دیگه ترافیک نیست...

دیروقته...

بارون دوباره شروع میکنه...

حرف هاشو ادامه میده...

منم گه گاه جوابی میدم...

سیگار روشن میکنم...

میگه سیگار نکش...

میگه بیا بریم بستنی بخوریم...

میگم بستنی که تازه خوردیم...

میگه بریم نون و ماست بخوریم...

میزنم بغل...

کنار اولین بقالی...

میزنتم...

میگه اینجا نه...

بریم نون و ماست جاده چالوس...

نگاهش میکنم...

با تعجب...

میگه باشه خب...

نریم...

سرشو میندازه پایین...

گوشیشو نگاه میکنه...

مثلن داره بازی میکنه...

اما ناراحته...

حرکت میکنم...

رسالت...

غرب...

مدرس شمال...

همت غرب...

شهید فهمیده...

سرشو که بالا میاره...

نزدیک گرمدره ام...

کرج، به سمت چالوس...

ذوق کرده...

فکرشو هم نمیکرد که بیام...

پیاده میشیم...

اینجا دیگه داره برف میاد...

برف نرم...

نون و ماست...

نون محلی و ماست بورانی...

شروع میکنه آهنگ خوندن...

میگم چرا اینقدر ورجه وورجه میکنی؟!

میگه سردمه خب...

میگم خب بریم توی ماشین...

اخم میکنه...

از توی صندوق عقب...

یه پتوی مسافرتی برمیداره...

میپیچه به خودش...

میگه حالا بریم...

یه جای دنج پیدا میکنم...

میشینیم...

نون و ماست...

لقمه های ماست رو من تند میخورم...

میگه نامردیه...

برای اینکه سرعتمو کم کنه...

خودم لقمه میزارم دهنش...

میخنده...

جاییه شبیه پارک...

تاب هست...

اما یخه...

میشینه...

شروع میکنه تاب بازی...

منم باید بشینم گویا...

تعریف میکنه...

از پروژه اش...

از کارایی که باید انجام بدیم...

از تمام برنامه هایی که داریم...

دونه دونه مراحلشو یادآور میشه...

حالا از دخترک شاد، تبدیل شده به همون زن بالغ...

همون که پروژه هارو انجام میده...

همون که کار میکنه...

تنها چهره ای که اکثر افراد ازش میشناسن...

تعریف میکنه...

ساعت از دو گذشته...

خسته اس...

میشینیم توی ماشین...

حرکت به سمت تهران...

توی راه براش قصه میگم...

قصه که، شعر...

دخترای ننه دریا...

برای بار هزارم...

نرسیده به کرج...

خوابش برده...

سرشو گذاشته روی پای من...

میزنم بغل...

اگر حرکت بخوام بکنم...

باید بیدارش کنم...

پشتی صندلی خودمم میخوابونم...

دراز میکشم...

استراحت...

فکر میکنم...

به اون روزی که دیدمش...

به تمام چیزهایی که توی زندگیم آورد...

به تمام شادی ها...

و اینکه چقدر...

چقدر برام عزیزه...

به برنامه ها...

به پروژه ها...

به همه چیز فکر میکنم...

ساعت پنج صبح شده...

بیدار میشه...

کمی از نون مونده، همونو میخوره...

فلاکس رو سر راه با آب جوش پر کرده بودیم...

چایی میریزه...

به منم میده...

برف روی زمین نشسته...

کف جاده هم یخ بسته....

حرکت میکنم...

به بزرگراه که میرسم، دوباره خوابیده...

آهنگ یه شب مهتاب میاد...

فرهاد...

شروع میکنه زمزمه کردن...

پس نخوابیده...

اما لم داده به شیشه...

چشماشو بسته...

میخونه...

توی بزرگراه برفی نیست...

به تهران که میرسی اصلا هیچ برفی نیست...

ساعت نزدیک هفته...

انقلاب...

قدس... یا همون آناتول فرانس...

پور سینا...

جلالیه...

پارک میکنم...

میریم از در پزشکی توی دانشگاه...

بوفه پزشکی...

شیرکاکائوی داغ...

با کیک...

میگه سیگار بده...

پاکتشو میدم بهش...

یه سیگار میده به من...

یه سیگار خودش برمیداره...

نصف پاکت هنوز سیگاره...

برام روشن میکنه...

برای خودش هم...

قول بده ترک کنیم...

بین دو تا پک...

نگاهش میکنم و لبخند میزنم...

پاکت سیگار رو میندازه زیر پاش...

تا بیام اعتراض کنم...

پاکت سیگار رو له کرده...

میگه...

از امروز...

باشه!؟

...

برف دوباره شروع میکنه...

اما برف روی زمین نمیشینه...

وای که دانشگاه تهران چقدر از بالای پله های پزشکی قشنگه...

برچسب: تا صبح شب یلدا سایه,تا صبح هم می میزنم,تا صبح,تا صبح سعادت,تا صبح شب یلدا هوشنگ ابتهاج,تا صبحدم به یاد تو,تا صبح دولتت بدمد,تا صبح شب یلدا,تا صبح منو کرد,تا صبح من می میزنم, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:51

صفحه بندی