خرید بک لینک
ده سالی میگذره از اولین باری که به عنوان معلم رفتم سر کلاس... هشت سالی از اولین باری که مسئول کلاسی شدم...پنج سالی از وقتی که درسم توی کارنامه کسی تاثیری داشته... دو سالی از زمانی که معلم رسمی و اصلی یه درس شدم و کل یه پایه رو درس میدم...

معلمی، به قول معلم ها، خیلی خوبه، به شرطی که سه چیز نداشته باشه... سر امتحان رفتن، برگه صحیح کردن و از همه بدتر سر کلاس رفتن...

بی تعارف، مخالفم... لذت میبرم از ثانیه ثانیه زمانی که سر کلاس هستم و تک تک دانش آموزامو مثل بچه نداشته خودم دوست دارم... از دیدن شادی و خوشی شون خوشحالم...از دیدن رشدشون، از دیدن بزرگ شدنشون...

بزرگ شدنشون اما، ناگزیر به معنای تموم شدن وقت من سر کلاسه، به معنای تموم شدن سال، به معنی از میون رفتن فرصت دیدن بیشتر و شناخت بیشتر و دوست شدن بیشتر...به معنی شروع دوباره و روز از نو و روزی از نو و سال دیگری رو با دانش آموزان دیگری از ابتدا شروع کردن...دوباره شناختن، دوباره بالا رفتن...دوباره رشد کردن... دوباره جدا شدن...

به قول شاعر افغان، پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت... نمیدونم معنی اش دقیقا همینه یا نه، اما فکر میکنم معنی اش اینه که هر چیزی که این دنیا بهت داده؛ چیزی نداده، هرچیزی که جنگیدی و بدست آوردی، همه دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی های این جهان، همه اش از بین میره و ناگهان برات غیب میشه... تو غیب میشی... در واقع، هر چه بیشتر بهت عطا بشه، بیشتر ازت گرفته میشه!

نمیدونم، الان چطور باید شکرگزار این موهبت یا مصیبت باشم... اینکه دانش آموزانی دارم و اینکه از دستشون میدم...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 4:06

صفحه بندی