خرید بک لینک
فردا امتحان دارم... امتحانی بسیار سخت... کلی هم برایش وقت داشته ام، هیچی هم نخوندم...هیچی یعنی واقعا هیچی... و مدیونی فکر کنی برام اهمیت خیلی ویژه ای داره...

سوال اینه که چرا من اینقدر نسبت به این درس ها بی تفاوت شدم؟ دلیل اول راحته، چون نمیدونم چیو باید بخونم... دلیل دوم نسبتا راحته، نه به راحتی اولی، چون امتحانا اونقدر سخته که خوندن من خیلی تاثیری روش نمیزاره...دلیل سوم یه مقدار پیچیده تره، به این دلیل که مشغله فکری مدرسه و کار و هزار تا چیز دیگه، اونقدر فکرمو درگیر کرده که وقتی برای ناز و اداهای استاد نمیزاره... دلیل چهارم اما، کاملا پیچیده اس... به این دلیل که من اولویت هام متفاوته، نه اینکه این رشته رو، یا این گرایش رو دوست نداشته باشم، نه اینکه به زور اومده باشم، اتفاقا کاملا با علاقه و انتخاب اومدم، کاملا هم میدونستم قراره با چی مواجه بشم...اما اولویت اصلی من، اینه که کار واقعی کنم، کار بدرد بخور، و واقعا حساب کردن روابط ریاضی پیچیده که هر کدوم سه خط بیشتر از قبلیشون جا اشغال میکنن در حالیکه تفاوتشون قابل اغماضه، به خورد من یکی نمیره... من ترجیح میدم برم وسط جنگل های آمازون، وسط کویر آفریقا یا حتی توی همین تهران خودمون، شروع کنم درس بدم، شروع کنم با دانش آموزام صحبت کنم، یا اینکه برم توی یه شرکت و شروع کنم روزی فلان ساعت کار کنم، به شرط اینکه در انتهاش، چیزی داشته باشم که بتونم بهش اتکا کنم و بگم من توی این دنیا دارم یه کار بدرد بخور میکنم، حاضرم درس رو بخونم، به شرطی که بدونم با خوندن اون، میتونم موثر تر و مفید تر باشم... من اگر از خوندن گریزون بودم که، نمیومدم ارشد بخونم، اگر گریزون بودم که از چرخیدن توی کتابخونه و بین کتابا لذت نمیبردم، اگر گریزون بودم که توی یه هفته اخیر دو تا کتاب نخونده بودم... مشکلم اینه که این درس، به این شکل، با این استاد، و با این سبک امتحان، عملا هیچ حس مفیدی به من نمیده...

اینهمه کار خوب و جذاب هست... اینهمه کار مفید و بدرد بخور... اما لعنت به این کشور کوفتی...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 4:06

صفحه بندی