اما همیشه خوب نبودن آدمها یکسان نیست... سالها قبل تولستوی هم به این مشکل اشاره کرده بود.
آدم گاهی حالش خوب نیست و دلش میخواهد برود دکتر، آمپول بزند و قرص بخورد. گاهی میخواهد برود خانه مادربزرگ و کوفته بخورد با ترشی و بنشیند کنار بخاری نفتی و به حرفهای صدمن یه غاز بابابزرگ گوش بدهد. گاهی دلش میخواهد هیچ کاری نکند و صرفا بنشیند و بگوید و بنویسد شاید خوب شود. گاهی دلش میخواهد دلش چیزی نخواهد. گاهی دلش میخواهد بلند بلند داد بزند... اصلا فریاد بکشد و فحش بدهد. گاهی دلش کوه رفتن میخواهد. که برود بالای کوه، از آن بالا به پایین نگاه کند و دلش خنک شود و تمام. گاهی دلش میخواهد دوستی را ببیند و حرفهای بی سر و ته بزند، غر بزند و لذتش را ببرد. گاهی دلش میخواهد سکس کند و آنقدر انرژی بخرج دهد که طرف مقابل فریاد کند، از خوشی یا چیز دیگر، نمیدانم. گاهی دلش میخواهد برود خیریه و تمام دار و ندارش را هدیه کند تا بجای همه آنها کتابخانه یا مدرسه یا مسجد یا بتکده یا بیمارستان یا تيمارستان یا حتی توالت عمومی بسازند. گاهی دلش میخواهد برود مسجد یا بتکده یا هرجای مذهبی دیگر و زار زار گریه کند. گاهی دلش میخواهد برود مدرسه و درس بخواند یا درس بدهد. گاهی دلش میخواهد اصلا برود پارتی و آنقدر بخورد که دیگر نداند چی به چیست. گاهی دلش میخواهد رستوران برود و خود را با انواع غذاهای عجیب مستغرق کند. گاهی دلش میخواهد اصلا خود را با کار خفه کند یا با هر چیز دیگری. گاهی آدم کتاب میخواند تا دلش آرام شود گاهی موسیقی گوش میکند و گاهی فیلم میبیند. گاهی دل آدم میخواهد تغییر رشته بدهد و همه چیز را بکوبد و از اول بسازد. گاهی دل آدم بیخود میکند. اصلا آدم بیخود میکند که دل دارد...
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی