داشتم سر سفره هفت سین، با خانواده که نشسته بودم، به این فکر میکردم، که چه خوب و چه عجیب، که زندگی، بخوایم یا نخوایم، راه خودشو میره... هیچ شبی نشده که روز نشه، هرچقدر خوب بوده یا بد... و هیچ روزی نشده که غروبی نداشته باشه، حالا هرچقدر هم که ملت اینو خواستن یا نخواستن... هیچ بهاری نبوده که به پاییز نرسه، یا هیچ زمستونی که سر از تابستون در نیاره...همه اینها در گذرن...خوب یا بد، سریع یا آهسته، بخوایم یا نخوایم...
در واقع، اون چیزی که مارو موفق یا ناموفق، خوشحال یا اندوهگین، و خیلی چیزای دیگه میکنه... اینه که چطور با این تورق سریع زمان کنار میایم... زمانی که میگذره... تند و سریع... چه بخوایم و چه نخوایم...چطور درکش میکنیم و چطور تو سر بالایی هاش نفس کم نمیاریم و تو سر پایینی هاش غلت (یا حتی غلط) نمیخوریم...
برای امسال، چند تا هدف هست، باید بهشون برسم...
1- باید امسال، حداقل 26 تا کتاب بخونم... 26 تا کتاب نامرتبط به درس... البته هر 400 صفحه رو میشه یه کتاب حساب کرد...کتاب بالای 600 صفحه میشه 2 کتاب و کتاب بالای 1000 صفحه میشه 3 کتاب و ...
2- باید امسال، به درآمد پایدار برسم... یعنی باید به یه مسیر درآمدی برسم که بتونم روش حساب کنم...حداقل عدد مد نظرم هم، 200 دلار در ماهه... زیاد نیست، میدونم، ولی خب، همینم آسون نیست به شکل پایدار درآوردنش...
3- باید امسال، حداقل 4 تا سفر برم... 4 تا سفر خوب...
4- و امیدوارم امسال، مسیر زندگیم مشخص و واضح بشه و امیدوارم امسال، یه شخص خوب وارد زندگیم بشه و ... اینا دیگه دست من نیست... بیشتر میسپرم به خودش...
در واقع میدونید که، بقیه اش هم دست من نیست! من فقط باید تلاش کنم! زیاد!
آها راستی، قول میدم امسال:
1- یادداشت کنم مخارج و ماجراهامو...
2- تلاش کنم خلاصه بنویسم از کتابهام...
3- سعی کنم صبح زودتر بیدار شم...
4- تلاش کنم تو چیزی که به من ربطی نداره دخالت نکنم...
شب خوش... سال نو، [به شکل مطلوبتون] در گذر...
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی