دروغ نخواهی... اصلا خوب نیستم،اصلا گویا خوب بودن به من نیامده، از روزی که مرا دیدی کی واقعا خوب بوده ام؟ خوب بودن دلیل نمیخواهد، میدانم، اما بی دلیل برای خوب نبودن نیستم...
خسته ام، خسته ام که یکروز تمام کار کرده ام برای هیچ، خسته ام که نیمه شب است و من هنوز آنسوی شهر... خسته ام که تحصیل بی پایان، بی نتیجه تر از همیشه جلوه میکند... خسته ام که سالهاست هیچ دلخوشی کوچکی برایم نمانده...خسته ام از بی کسی...
دلتنگم، دلتنگ نبودنت، دلتنگ بودنت... دلتنگم و خسته از دویدن در ایستگاه به دنبال قطار بعدی...دلتنگم و خسته از دیدن زیبارویان در قطار، خسته... دلتنگم و خسته از دیدن عکسهای دوستان، این سر و آن سر دنیا سرگرم سرگرمی با زیبارویانی دائمی یا قراردادی، یا لااقل سر خوش، از چه، نمیدانم... خسته ام و دلتنگ، دلتنگ موسیقی هایی که گویی سالهاست در گوشه ای از این هزارتوی حافظه همراه گم شده اند... دلتنگ بوی نان تازه ام، بوی صبحانه و بوی خوش کره محلی و بوی مربای بالهنگ... بوی مربای بالهنگ... دلتنگ هزار سال نبودنت، دلتنگ هزار سال ندیدنت، دلتنگ هزار سال نشناختنت... دلتنگ عطر موهایت...
خنگ شده ام، یادم نمی آید آخرین باری را که آسوده دویدم، آسوده خندیدم، آسوده خوابیدم، آسوده بوسیدم، حتی اندازه آغوشت را به خاطر نمی آورم... فراموش کرده ام مزه لم دادن روی صندلی چوبی جلوی آتش شومینه را، وقتی فنجان قهوه ای دستانم را گرم میکند و کتابی روبرویم، قلبم را... پوشیدن بافتنی های گرم و دلچسب را فراموش کرده ام، بوی خوش خاک خیس را فراموش کرده ام، بوی درختان کاج را، و صدای خرچ خرچ برف زیر پا را... حتی ساختن آدم برفی را فراموش کرده ام... خسته ام. از فراموش کردن و با یاد آوردن فراموش کردن ها...
خسته ام... خسته بیچارگی، خسته درماندگی، خسته از تنهایی، خسته ام از عشقبازی های تنهایی، از بیچارگی ها و دلتنگی ها و نوشتن ها و... از چه بگویم؟ از خود دلتنگی خسته ام... از خود خستگی دلتنگم...
بگذریم، "خوبم... تو چطوری؟"
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی