خرید بک لینک

شب است، سکوت سرد کویر و ستارگانی بیکران، پای تلسکوپ، در تلاش برای دیدن کهکشانی دور، یا که دنباله داری کمسو و فراری از چنگال من...صبح نزدیک است، زمان محدود و من در تب و تاب، باید هرچه زودتر آسمان را بیش از پیش جارو کنم، هر چه میتوانم بر گیرم، هرچه باشد، هر روز که نمیتوان آمد در دل کویر، چادر کوچکی برپا کرد و شبی کنار آتشی بیدار ماند و ابزاری رو به آسمان بیکران گسترد و غرق شد... هرچه باشد، هر شب که نمیتوان ستارگان آسمان را شمرد، یا لااقل هرشب، تو نیستی در کنار من، تا بخواهم با ذوق و شوق، ندیده ها را نشانت دهم و از بزرگی دنیا و کوچکی خود برایت بگویم تا بفهمی من و تو، شاد باشیم یا ناراحت، جز برای خودمان و بر خودمان، اثری نخواهیم داشت. هر شب که هوا چنین سرد نیست، تا بلکه به این بهانه، در آغوشت گیرم... هر شب...

هنگام طلوع است و من و تو، در تلاشیم تا خورشید، از اولین پرتو تا لحظه طلوع کامل، بتواند لبان مارا به هم گره خورده ببیند، شاید بتواند اندکی مهربان تر، اندکی عطوف تر و بخشنده تر، بر زمین بتابد، هرچه باشد زمستان است و هوا سرد است، و من میدانم که تو، اگر لحظه ای از آغوش من بیرون باشی، از سرما به خود خواهی لرزید.

خورشید که طلوع کند، دیگر بهانه های ما برای بیرون بودن از چادر به انتها میرسد، دیگر دلیلی برای ایستادن در گزند باد، در معرض سرمایی اسخوان سوز و جان گداز، نداریم...ناچار، به داخل میرویم، ولی تو همچنان از سرما به خود میلرزی، نازک سرمایی من...پس دوباره در آغوشت میگیرم، اینبار، بی واسطه# تر، بی پرده تر...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 17:34

صفحه بندی