روز گرم خرداد ماهه و خسته و تشنه و گشنه...ماه رمضون آخه آدم مگه سر کلاس میره؟ از کلاس میام بیرون و مستقیم که نه ولی بعد از چند چرخ توی دانشگاه به دلایل مختلف، خودمو میرسونم به کتابخونه... کیفمو میزارم روی اولین صندلی خالی، بعد میگردم دنبال یه جای بهتر، یه جای خنک و مطبوع...
اون گوشه، دقیقا زیر کولر بزرگ و پر توان کتابخونه، یه صندلی خالیه...کولر با تمام توان بالاسرش کار میکنه و حسابی خنکش میکنه... کیف رو جابجا میکنم و میشینم اونجا... عالیه... خنک و دوست داشتنی...
چند تا نرم افزار هست که میزارم دانلود شه تا پروژه رو باهاشون جلو ببرم، چندتا فیلم هم میگردم با کیفیت متوسط و سایز پایین پیدا میکنم که توی ایام بیکاری بشینم ببینم... بعد شروع میکنم به مطالعه یکی دو تا مقاله... باد کولر، لپ تاپ رو خنک خنک نگه داشته و خیلی خوبه...گوشی هم در حداقل دمای ممکنه... سطحش مثل سطح یه قالب یخ شده...
و بعد شروع میکنم به تایپ مقاله... یکی دو جمله که تایپ میکنم و دستم بی پناه جلوی باد کولر قرار میگیره، میفهمم چرا این صندلی خالی بود... سررررررددددهههه
دارم یخ میزنم، از طرفی کتابخونه پر شده و دیگه نمیشه جامو عوض کنم، یا باید بیخیال شم و پاشم برم، که خب اونهمه فایلی که گشتم و پیدا کردم تا دانلود شه چی پس؟ یا باید قبول کنم و بشینم و از سرما به خودم بلرزم...انگشتام دیگه جون تایپ کردن ندارن، بدنم داره میلرزه، دکمه های لپ تاپ سرد شده و تماسشون با پوست دست، بدنمو مور مور میکنه...
دقیقا شبیه زندگی... دقیقا شبیه زندگی...
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی