سلامت میکنم ای صبح دیگر...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 15:40
دوباره صبح، دوباره روز، و البته خورشیدی که هنوز همون پایین ها مونده و قصد بالا اومدن نداره، ساعت گوشی، بر حسب عادتش زنگ میزنه، بر حسب عادت خاموشش میکنم... برحسب عادت هم اونقدر میزنه و خاموشش میکنم که دیگه کم میارم و بیدار میشم... صبحی دیگر، مثل همیشه یونی فرم نا فرم رو میپوشم، لیوان شیر رو هنو نصفه ...
پیرزن...
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 7:25
پیرزنی بود در خیابان ادوارد براون، مینشست در یک بریدگی و خودکار بیک و لیف دست باف میفروخت، همیشه دوست داشتم بنشینم و ساعتها نگاهش کنم، نگاهی بینهایت مهربان داشت، به مهربانی هزار هزار سال، مادربزرگی بود چنان مهربان که گاهی که پول خورد نداشت، میگفت خودکار را یادگاری ببر... مسلما که دانشجویانی که هیچگا...
حالا بیاین برنامه بعدی رو باهم دیگه ببینیم! جیغ و دست و هورا! :|
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 22:07
چند وقتی است که دیگر به چیز خاصی فکر نکرده ام! فقط نشسته ام ببینم بعدش چه میشود! یعنی شده شبیه این سریال ها که هر چه پیش بینی میکنی یک چیز دیگر میشود، اصلا هم مهم نیست چه میگویی، یک اتفاق دیگر خواهد افتاد! عجیب ترین اتفاقات ممکن و بی ربط ترینهایشان! صرفا برای اینکه سریال 300000 قسمتی همچنان ادامه دا...
سفر قندهار...
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 22:07
چند روز پشت سر هم مرخصی گرفته بودم از پادگان... امتحان جی ار ای داشتم که قبلا در موردش صحبت شده بود، بدیهتا اونقدری که باید درس نخوندم و مرخصی بیشتر صرف تفریح و خوش گذرونی شد، اما در نهایت نتیجه امتحان بد نشد، در واقع میتونم بگم از چیزی هم که انتظار داشتم کمی بهتر شد. نمیدونم اگر وقت میذاشتم چقدر می...
جی ار ای...
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 9:53
بی تعارف... دارم سطحی از زبان انگلیسی رو میخونم و آماده میشم برای امتحانش که اگر فارسیشو ازم بپرسن بلد نیستم! حالا این وسط... مرخصی تشویقی بهم نمیدن...باید استحقاقی بگیرم... همونشم دوباره روز امتحان پست خورده بهم... استحقاقی رو هم بهم نمیدن... گیری کردیم خلاصه! فوق فوقش اینه که می پیچم و یه روز غیبت...
سرد...تلخ...خشک
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 2:56
صبح در پادگان، همراه سعید، از نیامدنش خوشحال به صبحانه فردا می اندیشیدیم که ناگهان کسی خبری آورد. همه با هم رفتیم، کل ساختمان عملا تخلیه شد. وقتی رسیدیم، هنوز کسی نیامده بود و ما در میان شلوغی ها تنها بودیم، و من، مانند همیشه چشمان عکاس را به همراه داشتم، هرچند خبری از دوربینم نبود. نفر اول دختر بچه...
مسافر...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
متن زیر، داستان مسافر است، داستانی که سالها در ذهن من کلنجار میرفت... تا اینکه یک شب، امشب، شد! این متن، متن مهمی است، متنی که در نهایت "مسافر..." را معرفی میکند. در صورت تمایل به خواندن این متن، لطفا در نظر داشته باشید، که این متن، جزو معدود متنهای این وبلاگ است که کپی رایت دارد، به هیچ عنوان آن را...
قورمه سبزی...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
قورمه سبزی درجه یک و خوش رنگ و لعاب، از صبح روی گاز جوش خورده، گوشت تازه گوسفندی، گوشتش را بابا از سرچشمه خریده، از همان تنها قصابی که گوشت هایش را میپسندد، سبزی هایی که از باقچه خانه چیده شده اند و در روغن محلی سرخ شده اند، زعفرانی که چند وقت پیش از سفر خراسان خریدیم، از صبح توی دیگ مسی روی حرارت خ...
تا صبح...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
قطره... قطره... قطره ای دیگر... زل میزنم به پنجره ماشین، قطره هایی که میچکن... قطره هایی باقیمونده از بارون چند دقیقه قبل... بارون تند، شدید، و طولانی... سه روز بود که بارون میومد، تازه قطع شده بود... چیزی عجیب برای تهران... سوار ماشین، مدرس جنوب... از ترافیک لعنتی که میگذرم، میرسم به هفت تیر، دور م...
The Bridge of Spies
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
This post is about the movie I've watched last night, in general, it was amusing, interesting and intelligent movie, even some scenes were to remember for ever after, but it was not as delightful and as dazzling as it might be. there was a long list of dents here and there, sometimes, exemplificatio...
ثبت در تاریخ...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
صرفا جهت ثبت در تاریخ عنوان میکنم... در تاریخ و لحظه نوشته شدن این متن، من، دارای تراز مالی 400 تومان (13 سنت)، حقوق تقریبی 100000 تومان (28 دلار)(حقوق بعدی انتهای شهریور ماه)، موجودی اعتبار تلفن 2000 تومان (56 سنت)، 8 گیگا بایت حجم اینترنت (هر گیگ تقریبا یک دلار)، و دارای 350000 تومان بدهکاری (تقری...
تخلیه...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
خسته شدم. حرفی ندارم بزنم، حرفی نیست، مغزم خالی خالی شده، هیچ چیزی توش نیست، هیچ ورودی مفیدی یا خروجی ارزشمندی ندارم. خسته شدم.
دوراهی...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
گیر کرده ام سر دوراهی... هر راهی که بروم، خیری در آن است و شری... راهی را عقل میگوید و راهی را دل... و من که در تمام زندگی حرفی را اگر گوش کرده ام حرف عقل بوده چون دل چیزی نخواسته هرگز که بخواهی به حرفش گوش دهی یا نه... راهی را که دل میخواهد، 20 سالی سختی در عین لذت دارد... راهی که عقل میگوید، 10-15...
قصه فرفره ها...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:51
قصه ام را روزی پیرمردی خواهد خواند و سپس باد برگه های قصه را خواهد برد و از هر هزار، یکی کودکی را میهمان فرفره ای خواهد کرد کودکی از آنها قاصد معجزه ای خواهد شد آرزو خواهد کرد زندگی خواهد کرد عاشقی خواهد کرد