خرید بک لینک
رسم دیرینه ای شده گویا... که شب سال نو، آخر آخر سال، بیخش که در میاد بیام و تبریک عید بگم و یادداشتی، جهت ماندن... شایدامسال، سال خاصی بود، سال ویژه ای بود... نمیدونم خوب بود یا بد بود، اهل خوب و بد دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: چهارشنبه 3 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:02

بچه که بودم، زندگی برایم شبیه زبان روسی بود...پر از عبارت های عجیب و پر از چیزهایی که از هیچ کدام هیچ نمیفهمیدم. زندگی برایم طولانی و با اصوات عجیب بود اما در عین حال، بسیار دلنشین و ریتمیک. تصور میکرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 7:24

بالاجبار پشت به باد و رو به دیوار ایستاده بودم، باد که به صورت میخورد، سوز چشمها را کور میکرد، پشت به باد هم که می ایستادی، سرما استخوانهایم را میسوزاند. لعنت به این سرما، لعنت به این شب... اما حتی سرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 7:24

ویرایش اولیه... هشت صبح

شب میخوابم، به این امید که بیدار نشوم مگر جز کابوسی به یاد نیاید...

صبح برمیخیزم، مرده تر از شب.

ویرایش ثانویه....شش عصر

روزی که تخمی باشه، از اول، تا انتها تخمیه... سر تا ته تخمیه، بالا و پایین تخمیه... همینه که هست

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

سلام!حماقت واقعا شاخ و دم نداره ها!با وجود اینکه میدونم توی این شلوغی اوضاع و بهم ریختگی همه چی... مسلما وقت سر خاروندن هم نخواهم داشت... با وجود اینکه برای سال دیگه مدرسه 6 زنگ پر کلاس دارم، حداقل تاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

سالهای طولانیه که با نحوی از انحا سر و کارم با مدرسه بوده... سالهای خیلی طولانی... از سال 75 اگر بخوام دقیق بگم... و از سال 82 با این مدرسه... و از سال 89 دارم درس میدم... توی همین مدرسه...مدارس زیادیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

یه روزهایی خیلی خوبه، یه روزایی خیلی بد، یه روزایی هم یه جوریه... خوب نیست، بد نیست، یه جوریه فقط! میدونی، امروز یه سری کار کردم، که نمیدونم درست بوده یا غلط، اصلا چند وقته که یه سری کار میکنم که نمیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

روزگار عجیبی شده... صبح تو دفتر یه صحبت میشهظهر در موردش کاملا اتفاقی تو اینترنت میخونمعصر توی یه کتاب میبینمشو شب قبل خواب تلوزیون داره در موردش صحبت میکنه! و این اتفاق با جایگشتهای متفاوت دائم دور وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

حکایت ما حکایت اون یخ فروشه اس...

هر روز صبح بار یخ میزنیم میریم بازار... هرچقدر میتونیم میفروشیم، هرچقدر نفروشیمم، چیزی برای فردا نیست... همه آب میشه و میره...

صبح به صبح، یه بار یخ زمان میدن بهمون، هرچقدر شو فروختی، فروختی، هرچی نفروختی،باختی...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

ایجاد خاطرات کار ساده ایست

فراموش شدن آنها هم ناگزیر

سالها میگذرند

و ناگاه به خاطر نیاوردن آنها، نشدنیست...

و آنگاه است که دیگر نه میتوان فراموش کرد، نه لذت برد، نه آسوده ماند.

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 22:41

کودک، با پرنده بازی میکرد... از پنجره نگاه میکردمکودک درون پارک، داشت با پرنده کوچکی که توی قفس بود بازی میکرد...من از پنجره طبقه هشتم، با یک دوربین تک چشمی قدیمی، داشتم کودک و پرنده را میدیدم...کودک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: چهارشنبه 22 خرداد 1398 ساعت: 16:10

روز گرم خرداد ماهه و خسته و تشنه و گشنه...ماه رمضون آخه آدم مگه سر کلاس میره؟ از کلاس میام بیرون و مستقیم که نه ولی بعد از چند چرخ توی دانشگاه به دلایل مختلف، خودمو میرسونم به کتابخونه... کیفمو میزارمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: يکشنبه 19 خرداد 1398 ساعت: 19:30

دلم برای دانش آموزام تنگ شده...اصلا منو برای معلمی نساختن... معلم که نباید دلش برای دانش آموزاش تنگ بشه... هوا بر خلاف اکثر حال و هوا های خرداد که جهنمیه، اصلا داغ نیست... گرمای مطبوع ماه مه هست که توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: يکشنبه 19 خرداد 1398 ساعت: 19:30

نشسته ام اینجا، خسته و مریض و داغون...

بابا پایین داره آش نذری درست میکنه ببرن بهشت زهرا...

نمایشگاه دبیرستان در حال برگزاریه و امروز آخرین روز ممکن برای بازدید...

و من، نشسته ام اینجا بلکه فایل اکسلی آماده کنم از تمام آنچه باید در ماجرای کتاب دیجیتال تحویل امیرحسین بدهم... صرفا آماده کردن اکسل آنچه میخواهم تحویل بدهم خودش چندین ساعت کار میبرد، چه رسد به اصل کار...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 17:34

شب است، سکوت سرد کویر و ستارگانی بیکران، پای تلسکوپ، در تلاش برای دیدن کهکشانی دور، یا که دنباله داری کمسو و فراری از چنگال من...صبح نزدیک است، زمان محدود و من در تب و تاب، باید هرچه زودتر آسمان را بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 17:34

صفحه بندی