برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
ویرایش اولیه... هشت صبح
شب میخوابم، به این امید که بیدار نشوم مگر جز کابوسی به یاد نیاید...
صبح برمیخیزم، مرده تر از شب.
ویرایش ثانویه....شش عصر
روزی که تخمی باشه، از اول، تا انتها تخمیه... سر تا ته تخمیه، بالا و پایین تخمیه... همینه که هست
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
حکایت ما حکایت اون یخ فروشه اس...
هر روز صبح بار یخ میزنیم میریم بازار... هرچقدر میتونیم میفروشیم، هرچقدر نفروشیمم، چیزی برای فردا نیست... همه آب میشه و میره...
صبح به صبح، یه بار یخ زمان میدن بهمون، هرچقدر شو فروختی، فروختی، هرچی نفروختی،باختی...
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
ایجاد خاطرات کار ساده ایست
فراموش شدن آنها هم ناگزیر
سالها میگذرند
و ناگاه به خاطر نیاوردن آنها، نشدنیست...
و آنگاه است که دیگر نه میتوان فراموش کرد، نه لذت برد، نه آسوده ماند.
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
بابا پایین داره آش نذری درست میکنه ببرن بهشت زهرا...
نمایشگاه دبیرستان در حال برگزاریه و امروز آخرین روز ممکن برای بازدید...
و من، نشسته ام اینجا بلکه فایل اکسلی آماده کنم از تمام آنچه باید در ماجرای کتاب دیجیتال تحویل امیرحسین بدهم... صرفا آماده کردن اکسل آنچه میخواهم تحویل بدهم خودش چندین ساعت کار میبرد، چه رسد به اصل کار...
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آوا سلطانی