حالا...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
حالا... و میرسیم به سوال کلیدی "خب حالا چیکار کنم!؟" با تاکید خاصی بر "حالا" + نوشته شده در جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶ساعت ۲ ب.ظ  توسط مسافر... |
کلید...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
آدما اولش دیوار ندارن، ولی اونقدر زخم میخورن و اونقدر زخم میخورن، که یاد میگیرن دیوار بسازن... دیوارای بلند، دیوارای جذاب، دیوارای خشن... دیوار بعضیا یه آدم سفت و محکم و خشک و جدیه... یه آدمی که اصلن نمیشه باهاشون حرف بزنی... اصلا نمیشه باهاشون شوخی بکنی، اصلا نمیشه هیچ کاریشون بکنی... جوری که میگی....
دروغ...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
من دروغ میگویم و از گفته خود دلشادم... خیلی وقته که دارم دروغ میگم، به خودم، به تو، به بقیه... و هیچ مشکلی ندارم با این دروغ گفتن...اما همیشه نمیشه دروغ گفت، وسط تابستون نمیشه باور کرد که داره برف میباره، گرسنه که باشی نمیتونی باور کنی که انبوهی از غذاهای دوست داشتنی جلوته و تو نمیتونی حتی یه لفمه د...
لغتنامه_1
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
این اولین پست از مجموعه لغت نامه اس، مجموعه ای که سعی میکنه زبان من رو براتون قابل فهم کنه خسته غش: حالتی از خستگی شدید، به حدی که در حال انجام فعالیت های دیگر دچار خواب شوید، در حالات ضعیف در حال رانندگی، مطالعه و کارهای آرام و در حالت شدید، در حال راه رفتن، حرف زدن، سکس و سایر فعالیت های پر تنش مش...
یه روز خوب...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
صبح زود... نور چراغ ماشین، میفته روی دونه های برفی که آروم آروم از آسمون سقوط میکنن پایین، نشستم تنگ ماشین، گرمای بخاری رو زیاد کردم، اما لای پنجره رو هم باز گذاشتم، منتظرم...منتظرم که بیاد و بریم صفا... گشنمه و با شکم گشنه سیگار نمیچسبه... برف میاد و با برف سیگار خیلی میچسبه... بلاخره در خونه رو با...
تصمیم گیری...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
شخصا آدمی هستم که سخت تصمیم میگیرم! خیلی سخت! منوی رستوران همیشه معتل من میمونه و تو فروشگاه وقتم تلف مقایسه دو نوع پنیر میشه... بدیهتا، من با این سبک تصمیم گیری، روزگار سختی دارم در انتخاب رشته... البته رشته مشخصه و نیازی به انتخاب نداره، اما بحثی که بر جا باقی میمونه، انتخاب دانشگاهه، بخصوص که رتب...
دو دو تا!
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 8:51
بعضی چیزا اونقدر ساده ان که آدم نمیفهمه! نکته اول! بابا جان من! وقتی برای چیزی الان دیر شده و میبینی نمیرسی، یه ساعت دیگه بیشتر دیر شده! اینقدر دس دس نکن! نکته دوم! آخه خیلی ساده اس! به چه زبونی بگم بفهمی؟ وقتی یه خواسته بزرگ داری، باید از یه سری خواسته های کوچیک بگذری... بچه ای که از باباش دوچرخه م
شعر 1
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 8:51
گهگاه، یه چیزایی مینویسم که خب چون نمیشه اسم متن روش گذاشت، "مجبورم" اسم شعر روشون بزارم، وگرنه خودمم خبر دارم که اسمشون شعر نیست از این به بعد شعرهامو هم همینجا منتشر میکنم بی تو خندانم با تو خندانم و تو چه میدانی خنده من با تو چه فرقی دارد با خنده دیگر هان آغوش بگشا کنون که مستم و نمیدانم، خنجری ب...
چیرگی خواب بر بیداری...
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 8:51
صبح زوده و نور خورشید اول صبح، تیز و برنده از پنجره به داخل میاد و عریانی ما رو فریاد میزنه، هنوز چشمهات بسته اس، اما من از دیشب نخوابیده ام، نشستم و نگاه میکنم و فکر میکنم، گاهی به منحنی های تحریک کننده بدن تو فکر میکنم و سعی میکنم تو ذهنم براشون معادله های سه بعدی تقریبی شکل بدم، گاهی ذهنم برمیگرد
تابستون+آگهی تبلیغاتی!
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 3:09
بابا جان! خیلی صریح و روشن بگم! من آدم هاتی هستم! نه تنها در زمینه سکس، بلکه کلن آدم هاتی هستم! اصلا دکتر که میرم، همیشه جزو علائمی که میگه اینه که 1.5 درجه تب داری! باور کنید که تابستون گرم برای من ساخته نشده! باور کنید که نژاد من ترکیبی از ترک و روسه و تمام اجداد من دمایی بالای 30 درجه ندیده بودن
شما که غریبه نیستید!
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 3:09
شما که غریبه نیستید! بعد از کلی تلاش و زندگی، بعد از کلی بالا و پایین کردن زندگی، بعد از اقدام به هر چیزی که فکرش رو بکنی، آخرش به این نتیجه رسیدم که، نه واقعا! اون چیزی که خوشحالم میکنه، اون چیزی که تهش میتونه باعث بشه شب سرمو راحت رو بالش بزارم، اون چیزی که هم این دنیا رو تامین میکنه هم اون دنیارو
نوع نوین (باستانی) زندگی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
حس عجیبیه که یه درس غوووول رو تو دو هفته بخونی... حس عجیبیه که به صورت میانگین روزی 10 ساعت درس بخونی و 1-2 ساعت هم حول و حوش درس بچرخی حس عجیبیه الان که بعد از 14 ساعت مطالعه باهاتون صحبت میکنم! :)) امیدوارم بتونم رکورد قدیمی خودمو بشکنم فردا... 15 ساعت... واقعن سنگینه... البته از نظر کیفیت میتونم
قلب مهربون...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
نمیدونم آخه این چه شانسیه... همیشه باید روز تولدم رو توی جاده باشم... همیشه خدا! هیچ وقت هیچ کس برام تولد نگرفت! آخه همیشه تو جاده بودیم...امسال هم استثنا نبود... فردای تولدم، بعد از طی مسیر 1000 کیلومتری، رسیدیم شهر مادری... بعد از یه استراحت نصف روزه، عصر رفتیم خونه مادربزرگ... وااای که چقدر خاطره
مردی با چای نشسته بر ایوان...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
حدود ساعت هفت صبحه، خورشید طلوع کرده، یه طلوع پاییزی سرد و خسته، بی رمغ، بی نور. ساعتهاست که نخوابیدم، نمیدونم چند ساعت، نمیدونم از کی، نمیدونم آخرین باری که از این حیاط گذشتم کی بوده، حتی دیگه یادم نمیاد برای چی اینجام توی ایوون نشستم روی یه صندلی فلزی مشبک سفید رنگ، با یه میز فلزی جلوم، چای داغ، ت
حکایت این روزها...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
یه روزگاری کوه زیاد میرفتم، زمانی که وقتش بود، کوه رفتن رو خیلی دوست داشتم... زیاد هم در موردش میخوندم، از منابع مختلف... یکی از جملاتی که همیشه توی آموزشها و پیشنهادهای کوهنوردی ذکر شده بود، این بود: «وقتی به سمت یه قله میری، بخصوص اگر یه قله خیلی مرتفع و سخته، زیاد به قله و مسیر طولانیش نگاه نکن..
To The Pink owl:
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
The man on top of the mountain, didn't fall there... I know!
پیچ و تاب های زندگی پر پیج و خم کنونی که نمیدانم تا کجا و به چه نحوی ادامه خواهد یافت
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
زمان... در من... خواهد مرد ... و ...من بر زمان... خواهم خفت...
حرفهای فروخورده!
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
نمیدانم این را بنویسم و منتشر کنم یا خیر، نمیدانم، شاید باعث شود زبان سرخ و سر سبز، شاید باعث شود عده ای خوششان نیاید و از همه بدتر شاید مزخرف میگویم و ذهنتان را مشوش میکنم...معذرت میخواهم ولی من اکنون نیاز دارم به اصطلاح کمی غر بزنم. در تمام سالهایی که در یکی از بهترین مدارس و بهترین دانشگاههای این
لیست...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
تجربیاتی که حس میکنم اگر تجربه نکرده بمیرم، بیخود زندگی کردم، البته این لیست به مرور طولانی تر خواهد شد، الان که همه شو یادم نمیاد! در حوزه مسافرت 1-سفر به سیبری، نه فقط آرکوتسک، به عمق سیبری، به روستاها 2- گم شدن تو هند، دوست دارم برم یه مدتی توی هند سرگردون باشم! ترجیحا در منطقه پنجاب و هیماچال 3
پادگان؟ شرکت؟ شادگان!
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 10:56
از عاشورا صحبتش بود که من از این پادگان به یکی از شرکت های تابعه نقل مکان کنم... اما مسئول دفتر به دلایل مختلف کارو عقب انداخت که تا حد امکان منو نگه داره و تا حد امکان عقده های فرو خورده شو خالی کنه تا رسید به شنبه... شنبه نهایتن به دلایلی مجبور شد نامه نگاری ها رو انجام بده. از پادگان به خانه اومد...