رشد...
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 4:06
اونروزی، یکی از بچه ها، که از قضا آدم بسیار باهوش و خوش اخلاق و باحالی هم هست، اومد پیشم و سوالی پرسید... آقا؟ چرا اومدید مدرسه درس میدید؟ چرا وقتتون نمی ارید تا چیز مهمی بشید؟ راستشو بخواید، خیلی دلم
بی تفاوتی...
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 4:06
فردا امتحان دارم... امتحانی بسیار سخت... کلی هم برایش وقت داشته ام، هیچی هم نخوندم...هیچی یعنی واقعا هیچی... و مدیونی فکر کنی برام اهمیت خیلی ویژه ای داره... سوال اینه که چرا من اینقدر نسبت به این درس
بی سوادی...
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 4:06
زمانی بی سوادی شما بر شما عیان میگردد....زمانی که بخوای یه لیست کتاب خوب به یه نفر پیشنهاد بدی و تاکید کنی که همه کتابهایی که داری پیشنهاد میدی رو خوندی...لطفا هر کتابی که براتون ارزشمنده و شخصا مطالعه کرده و از مطالعه اش لذت بردید رو به بنده پیشنهاد بدید. هر کتابی، به هر زبانی، در هر سبکی، به هر شک...
آدمها عوض میشوند...
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 4:06
آدمها عوض میشوند! خیلی هم عوض میشوند!گاهی آدم آنقدر عوض میشود، که بنشیند در حرم امام رضا، زار زار گریه کند... قابل باور نیست، میدانم!کنتور روی 11 سال و 10 ماه و 14 روز متوقف شد. تمام
سوتفاهم
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 4:06
پست قبلی، در مورد سالاد...تاریخش تموم شد... انشالله یه وقت دیگه... گفته بودم که ممکنه اتفاقی یه روز در حین سالاد خوردن همو ببینیم... باشه تا وقت دیگری...
شکر مصیبت ناگزیر...
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 4:06
ده سالی میگذره از اولین باری که به عنوان معلم رفتم سر کلاس... هشت سالی از اولین باری که مسئول کلاسی شدم...پنج سالی از وقتی که درسم توی کارنامه کسی تاثیری داشته... دو سالی از زمانی که معلم رسمی و اصلی
شب...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
دلم برای آرامش تنگ شده... برای رهایی...برای رصد آسمان شب... برای نشستن و هیچ کار نکردن، یا حتی برای کار کردن، اما فکر نکردن!
خواب آلودگی...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
ساعت 1 شبه، از خستگی در حال مرگی، همینطور از فشار کارهایی که باید تا فردا آماده بشه، دیشب رو هم ن خواب یدی و الان خواب کلافت کرده، سرت درد میکنه، چای افاقه نمیکنه، قهوه فقط تلخه، نور لپ تاپ، چشماتو میزن
بازشناخت
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
صندلی راحتی نیست، صندلی کتابخانه است اما از نوع پلاستیکی در نتیجه از نوع چوبی آن بسیار نرم تر است. لپ تاپ از ساعت 9 صبح درمقابلم، در حال کار هستم، کار و بازی و همه چیز هایی که ممکن است. هندزفری در گوش
بیاب!!
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
قبول که دارم هفته ای 25 ساعت کار میکنم قبول که دارم هفته ای 50 ساعت دانشگاه وقت میزارم قبول که دارم هفته ای 50 ساعت هم مطالعه میکنم قبول که دارم بیچاره میشم از فشار کار و درس و ... قبول که عملا نمیدون
نشانه ای نیست!
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
یادمه صحبت میکردیم با دوستی... او میگفت نشانه ها هستند و من میگفتم نیست ند... گویا عطار هم با من هم صحبت است... جانا، حدیث حسنت در داستان نگنجدرمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجدسودای زلف و خالت در هر خیال نایداندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجدهرگز نشان ندادند از کوی تو کسی رازیرا که راه کویت اندر ن...
تعادل مجدد...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
اولین پروژه درس ترمو بلاخره به انتها رسید و حالا میشه یه نفس راحت کشید... به عبارتی، هرچه بود تموم شد و رفت... فقط امیدوارم، نمره اش بد نشده باشه... هرچی باشه، قسمت عمده ایشو یه تنه کار کردم...واقعا هم خسته شدم.
انکسار...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
نمیدونم.. از چی باید ناله کنم... از تنهایی خودم؟ از بی حالی او؟ از بی کسی؟ از نبودن ها؟ نمیدونم، از اینکه دیگه پیرزنها میتونن زنبیلاشونو خودشون راحت تا خونه ببرن خوشحال باشم یا ناراحت... نمیدونم...غصه
شور...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
سالهاست که خسته ام... این خستگی انتها نداره، اما ازش ناراضی نیستم... اینو همه میدونن...همه اونایی که باید بدونن لااقل میدونن سالهاست، بین همه داشته های این زندگی، چیز زیادی ندارم، اما مدتهاست که آرزوه
ملیکا...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
دو سه روزیه با ملیکا بکائی آشنا شدم، یه دختربچه 19 ساله که یه روز پاشده و بلیط گرفته و رفته ونزوئلا و الان نزدیک دو سال شده که توی آمریکای جنوبی پرسه میزنه و دیگه بچه نیست. روزنوشت هاشو که میخوندم، حس خوبی داشت، حس آزاد و رها بودن، حس تلاش، حس زندگی... دلم سفر خواست... میشه یه نفر منو بیرون کنه؟...
دلخواست...
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 19:59
از موندن و وایسادن متنفرم... روزی میرم... میرم اونقدر که پا توان رفتن داره میرم به دور ترین نقطه ها میرم به جاهایی که هیچ کس نمیره میرم تا کسی رو پیدا کنم، که باهام بیاد بعد باز هم میریم... ادامه میدیم یه نقطه ای، از رفتن خسته میشیم یه نقطه ای روی کوه، بالای یه صخره رو به اقیانوس پشت به جنگل بعد همو...
ماجرای یک روز!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
دیشب حداقل تا ساعت 1:30 در حال فعالیت بودم... زمانی که ولو کف زمین خوابم برد را نمیدانم، اما ساعت 2 بیدار شدم و چراغ را خاموش کردم و خوابیدم! صبح ساعت 5:30، گوشی برای خود شروع به زنگ زدن کرد، تحویلش ن
معیار... کرفس!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
آقا جان! خانم محترم! اگر قصد هرگونه همکاری، دوستی، رفاقت، صمیمیت، ... خلاصه هر گونه رابطه ای با من رو داری، در نظر داشته باش که باید وبلاگ کرفس کلمه دوست نداشته باشی! وبلاگ کرفس کلمه ها همه مال منن!
زبان!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
به طور عجیبی، علاقه مند به یادگیری وبلاگ زبان کلمه های مختلف هستم... در واقع از یادگیری هر یک لغت جدید، به حس خوشنودی عجیبی دست پیدا میکنم... وبلاگ زبان کلمه مورد علاقه شما چیه؟ چه وبلاگ زبان کلمه هایی بلدید؟
La Bohème
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
Je vous parle d'un tempsQue les moins de vingt ansNe peuvent pas co aîtreMontmartre en ce temps-làAccrochait ses lilasJusque sous nos fenêtresEt si l'humble ga iQui nous servait de nidNe payait pas