پول لعنتی!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
کنفرانس تو رشته ما داره برگزار میشه تو ایران...کنارش 25 تا کارگاه دارن برگزار میکنن، دو تاشو دوست دارم برم... در واقع 4 تاشو دوست دارم اما برای دوتاشون وقت دارم... قیمت هرکدوم، 480 تومن! :(((
کوچه قدیمی...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
اون موقع ها، دایی خونش تو تهران بود... یه جای نسبتا دور... من که نمیشناختم، اما میگفتن دلاوران، یه جایی بود که یه رودخونه از نزدیکش رد میشد و کلی وبلاگ کوچه کلمه پس وبلاگ کوچه کلمه داشت و یه خیابون کج... یادم نیست چی بود..
طعم چای...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
چای، خیلی متنوع است... میتواند چای ایرانی باشد یا چای خارجی، میتواند چای تازه دم باشد یا چای مانده یا حتی چای جوشیده...طعم زندگانی ما هم با چای عجیب عجین شده... صبح، ساعت پنج و خورده ای بیدار میشم، حد
سالادخور!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
سالاد زیاد دوست داشت، در واقع میشه گفت فقط سالاد دوست داشت! به خاطر اون، گشته بودم تمام رستورانهایی که سالاد خوبی دارن رو پیدا کرده بودم، بهش گفتم بیا بریم، تعلل کرد، اما خب... در نهایت، اتفاقی افتاد که دیگه نبینمش... حالا الان باس بگردم، یه رستورانگرد دیگه پیدا کنم، یه پایه که باهاش بریم رستوران گر...
شااااااااید که آینده از آن ما...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:37
همه چیز دارند و هیچ نداریم... همه چیز دارند جز اندکی عقل و شعور و هیچ نداریم جز تلاش و خواست پیشرفت...
برنامه نویسی
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 22:43
روزگار پدیده جالبی است... شبیه برنامه نویسی است. کلی فور (حلقه) تو در تو دارد. یعنی در هر بعد زمانی که نگاه میکنی روزمرگی داری! مثلن هر روزت رو که میبینی، به نظر هر روز تکراری است! بعد تلاش میکنی هر ر
روزنوشت...
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 22:43
برای کنکور ارشد میخوانم و میدانم که دو هفته دیگر این موقع همه چیز تمام است. برای کنکور ارشد همه چیز را تقریبا کنسل کرده ام برای کنکور ارشد حتی مطالعه زبان را کنسل کرده ام... مطالعه تاریخ را هم... قول میدهم بعد از کنکور ارشد، بنشینم تا میتوانم زبان بخوانم... انگلیسی، فرانسه، ترکی، روسی،... حتی آلمانی...
اهریمن جنگ...
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 22:43
اگر فقط یک دلیل کافی باشد برای رفتنم از ایران، برداشته شدن سایه شوم هر روزه اهریمن جنگ است. جنگی که مشتی ابله به تمام معنا، احمقانه آتش آن را می افروزند.
کرخت...
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 22:43
پیرمرد ها و پیرزن ها رو هر وقت میبینم، یه بی تفاوتی خاصی درشون هست... گویی دنیا به هیچ جاشون نیست...این پدیده بخصوص در مواقع حساس و بحرانی بیشتر خودشو نشون میده، زمانی که من دارم دست و پا میزنم از شاد
بی حاشیه...
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 22:43
در رثای عباس امیر انتظام...
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 22:43
نشسته ام روبروی لپ تاپ... خسته، نابود، انگیزه ای هم برای ادامه ندارم... عباس امیر انتظام هم رفت، رفت از این دیار ظلم و جور، و چه صبری... 39 سال زندانی جور باشی نه جرم... 39 سال باشد بچه ات را ندیده با
پاسخ های بی سوال....
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 22:43
گاهی هم میشود پاسخ هایی داریم و منتظریم کسی سوالش را بپرسد... پاسخ های بس سوال، حرفهای نزده، رازهای سر به مهر... حرفهایی که بین خطوط نوشته (ن)میشوند و منتظریم تا کسی آنها را بخواند...
افسانه رویاهای مرده...
-
تاریخ: 1397/4/27 ساعت: 12:43
مغز، این موجود عجیب پیچ در پیچ... این هیولای افسار گسیخته، که م&#
کارآزمون!
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:15
معلمی حس خاصی داره... و اوج این حس خاص توی امتحان نشون داده میشه، زمانی که میبینی که دانش آموزها بلدن! هرچقدر امتحانت ابعاد بیشتری از سواد و فهم دانش آموز رو هویدا کنه، شادمانی تو هم فزون تر!یه حس خوب دیگه، حس زمانیه که یه برنامه رو طراحی میکنی، دیگران رو هدایت میکنی، برنامه ریزی و اجرا و خلاصه وقتی...
درد و دل...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:15
حکایت این روزهای من، حکایت تکرار استحکایت این روزهای من، حکایت تکراری مکرر است که نه میتوان از آن اجتناب کرد نه میتوان نادیده اش گرفت و نه میتوان آسوده از کنارش عبور کردحکایت، حکایت تکرار تک تک روزهای سختی است، گویا زندگی مرا با سختی نوشته اند، خوشی به ما نیامده است. حکایت این روزها، قصه جنون است! م...
سکوت پر سر و صدا...
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 2:01
همسایه عزیز دوست گرامی برادر خوب پدر مهربان و تک تک انسانهای عزیز دل دیگر تک تک انسانهای فهیم و باشعور محض اطلاعتون، یه موقع هایی هست که مغز آدم هنگه... یه موقع هایی که هر کدوم از صد میلیارد نورون عزیز دل توی مغز، برای خودش یه آهنگی میزنه... هر کسی ی
امید...
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 2:01
تلخی چای رو مزه مزه میکنم، چشمهامو میبندم، لغت ها جلو چشمم رژه میرن، تلوزیون داره یه برنامه آلمانی احمقانه پخش میکنه، کتاب فرانسوی جلومه، حواس من اما جای دیگه اس...روزهای سختی بود...همه در حال فرار بودیم، یکی از روزهای اوایل دانشگاه بود، تازه با همکل
مالیخولیا...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
+ بیدار شو عزیزم، بیدار شو... صب بخیر +چایی میخوری برات بریزم؟ +میدونم، کمرنگ دوست داری... بله! قلبو اذیت میکنه! خب چیه؟ من دوست دارم پر رنگ بخورم خب! +میگم، امروز کلی کار دارم، میشه امروز رو استثنائا با آژانس بری!؟ آخه نمیرسم برسونمت... +قبوله، در عوض شام مهمون من +خب حالا... لوس نکن خودتو، کی بدش ...
there is no future tense
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
Babe! Soon there will be days there will be no me, there will be no you, and there will be no kiss... so get rid of that fucking statue you've made for yourself and you even don't believe yourself in it... can you be 100% sure you will be here, to the end of this exhaustingly long sentence I've wrot...
هدف... نشانه...آماده... شلیک
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:08
تیراندازی، یکی از قسمت های فان و جذاب سربازی بود، خیلی حال میداد وقتی شلیک میکردی و میرفتی میدیدی که گلوله ای که تا لحظه ای قبل تو دستت بوده، ذوب شده و با سرعت حدود 700 متر بر ثانیه، از دل سیبل گذشته و خورده تو تپه... حتی وقتی شب، تیراندازی با گلوله رسام داشته باشی، وقتی میبینی گلوله ای رو که مثل چی...